منوی اصلی
موضوعات وبلاگ
وصیتنامه شهدا
وصیت شهدا
لينک دوستان
نويسندگان
درباره

خالصانه آمده‌ایم تا از شما بنویسیم و با دل‌های خسته اما امیدوار، خدا را بغض‌های شکسته فرا بخوانیم و بگوییم که شهدا! ما شما را فراموش نکرده‌ایم... اصلاً مگر حماسه، شهادت، هویزه، طلائیه، بستان، صدای غرش توپ‌ها، حسین فهمیده‌ها و باکری‌ها، چمران‌ها، آوینی‌ها و ... فراموش شدنی هستند؟
نه، ما آمدیم تا بگوییم که شما در روح و باطن ما جای دارید. آمده‌ایم تا بگوییم هان ای عاشوراییان! عاشورایی دیگر در پیش است. آمده ایم تا هوار بزنیم: های ای شهدا، راه شما، اندیشه شما و تفکر شما در روح و روان جامعه ایرانی جای دارد.
جستجو
مطالب پيشين
آرشيو مطالب
لوگوی دوستان
ابزار و قالب وبلاگ
کاربردی



Flash Required

Flash is required to view this media. Download Here.

کد ِکج شدَنِ تَصآویر

کداهنگ برای وبلاگ

کد ِکج شدَنِ تَصآویر

کداهنگ برای وبلاگ

کارنامه عملیات ها
جنگ دفاع مقدس
ابر برچسب ها
                                                                    


شهدا رفتند

رفتند تا ما بمانیم

نکند روزگار ما را با خود ببرد ...... !!

نکند پا روی خون شهدا بگذاریم !!

 

دوستان عزیز جهت درج نظریا پیشنهاد جهت ارتقای وبلاگ از پستهای زیر استفاده کنید.

به علت به روز بودن وبلاگ از تمام پستها در قسمت عناوین وبلاگ دیدن فرمایید





 

 

 

بهش می گفتن ام الشهدا .

آخه سه تا از بچه هاش و یه برادر و یه دامادش رو برای اسلام داده بود . هیچ وقت عصبانی ندیدیمش جز یه بار . اونم یه روز عصر بود که همگی توی حیاط نشسته بودیم . مامان از خستگی خوابش برد . ما هم بی سرو صدا آماده شدیم که برای نماز مغرب بریم مسجد. وقتی داشتیم از در می رفتیم بیرون ، پا شد و خیلی بلند « استغرالله » و « لا اله الا الله» گفت و با عصبانیت پرسید : پس چرا بیدارم نکردین ؟ گفتیم : آخه خسته بودی ، ما هم دلمون نیومد بیدارت کنیم همونطور که داشت وضو می گفرت گفت : من همه زندگیم به نماز اول وقته . نمی خوام کاهل نماز باشم ، تا حالا به هیچ دلیلی نماز اول وقت رو ترک نکردم

 

منبع : برگرفته از : تعبیر یک خواب ، صفحه 17 و 18

 

 

 

شادی روح شهدا صلوات

 

 

 

 

 




هم خوب درس می خواند و هم کار می کرد. خیلی از هم سن و سال هایش بدون توجه به اوضاع مالی خانواده شان خرج میکردند ؛ درس هم نمی خواندند. طوری بود که بچه های سال دوم-سوم راهنمایی هم می آمدند مشکلات ریاضیشان را پیش محمود حل می کردند. از هر فرصتی هم برای کمک به اوضاع مالی خانواده ، استفاده می کرد. روزی قرار بود دیوار سنگی برای دبیرستان امیرکبیر را بگذارند؛ رفته بود خودش را برای آوردن سنگ معرفی کرده بود تا به این وسیله پولی به دست بیاورد و کمک خرج ما باشد.

 

منبع : گردان نیلوفر ، ص17

 

 

شادی روح شهدا صلوات

 

 




 

هر چقدر به بچه ها می گفت کم توقع باشید خودش چند برابر رعایت می کرد .

مادر می گوید : علی آبگوشت نمی خورد . یک بار که از مدرسه آمد توی حیاط بود. دیگ آبگوشت را گذاشته بودم روی چراغ و داشتم لباس می شستم . آمد و گفت : عزیز گشنمه ، ناهار چی داریم؟ گفتم : آبگشوت ، علی جان ؛ ببخشید کار داشتم وقت نکردم چیز دیگه ای درست کنم. بچه ام هیچی نگفت . می دونستم آبگوشت دوست نداره. سرش رو انداخت پایین و رفت توی آشپزخانه. دنبالش رفتم . دیدم کتری را پر کرد و گذاشت روی چراغ و چایی دم کردو بعدشم چایی رو شیرین کرد ، با نون خورد و رفت خوابید. 

منبع : خدا می خواست زنده بمانی ، ص 160

 

 

 

شادی روح شهدا صلوات

 






 

 

نماز و توسل به فاطمه (س)در جبهه

 

السلام علیک یا فاطمة الزهرا (س)

 


اللّهــم صلّ علــي محمّــد و آل محمّــد و عجّــل فرجــــهم

 

یکی  از رفقاى بسيجى در جبهه برايم تعريف مى كرد:

در يك عمليات مهم شبانه عليه دشمن متجاوز بعثى ، هنگام پيشروى به ميدانى از مين برخورديم . اين برخورد براى ما بسيار غير منتظره و سنگين بود. چون از طرفى شناسايى نشده بود و شايد هم دشمن آنها را تازه كار گذاشته بود، و از طرف ديگر اگر به موقع به سر قرار نمى رسيديم ، گروهى ديگر از بچه ها به وسيله دشمن قيچى مى شدند.
شرايطى بسيار سخت و جانكاه بود. زمان نيز به كندى مى گذشت . من فشار سنگينى آن لحظات را هنوز هم بر سينه ام حس مى كنم . بالاءخره بنا شد كه بچه ها داوطلبانه روى مين ها بروند.
فرمانده ما، كه هر چه از خوبى ها و دلاورى ها و كاردانى او و ايمان و عشقش به فاطمه زهرا(سلام الله عليها) بگويم ، كم گفته ام ، گفت : بچه ها! چند دقيقه اى صبر كنيد، شايد راه ديگرى هم باشد. همه با ناباورى به او خيره شدند؛ چه راهى ؟!
او اين را گفت و سپس از بچه ها فاصله گرفته و كمى آن طرف تر به نماز ايستاد و دو ركعت نماز خواند؛ آن هم چه نمازى ! يك پارچه شور و عشق .
رفقاى او همه مى دانستند او نماز توسل به فاطمه زهرا(سلام الله عليها) را مى خواند. عجب حالى داشت ، مثل شمع مى سوخت . پس از سلام نماز بر مهر گذاشته و ذكر ((يا فاطمة اغيثنى )) مى گفت و با حالتى پرسوز، فاطمه (سلام الله عليها) را به كمك مى طلبيد. استغاثه ((فاطمه ، فاطمه )) او تمامى بيابان را پر كرده بود. گويا تمامى هستى هم با او هم نوا بود.
شبى فراموش نشدنى بود. هر كدام از بچه ها را كه مى ديدى ، در گوشه اى اشك مى ريختند و دعا مى كردند. كم كم بچه ها متوجه فرمانده شدند و سعى داشتند به او نزديك تر شوند. طولى نكشيد كه همه دور او حلقه زدند. ديگر در آن موقع شب و در سكوت و بهت بيابان ، همراه اشك ماه ، تنها ناله يك نفر به گوش مى رسيد؛ ناله فرمانده ، كه فاطمه (سلام الله عليها) را مدام به كمك مى طلبيد.
كاش بودى و مى ديدى كه چگونه مثل ابر مى باريد و چون شمع مى سوخت . همه به استغاثه هاى او گوش مى دادند و اشك مى ريختند. من جلوتر از همه بودم ديدم گونه اش را بر روى خاك گذاشته و آن قدر اشك ريخته كه تمامى صورتش غرق گل شده . آن چنان غرق در مناجات و توسل بود، كه حضور هيچ كس را حس نمى كرد. گوئى اصلا در اين دنيا نيست . كمى آرام تر شد. آهسته چيزهايى زمزمه مى كرد. ناگهان براى لحظاتى ساكت شد. من نگران شدم كه شايد از حال رفته ، اما هيبتى داشت كه نتوانستم قدرم جلو بگذارم . همه محو نگاه او بوديم . به دلمان افتاده بود كه خبرى مى شود. قبلا هم از توسلات او به فاطمه زهرا(سلام الله عليها)
و حاجت گرفتنش زياد شنيده بوديم . همين طور هم شد. ناگهان سر از سجده برداشت و فرياد زد:
((بچه ها! بياييد، بى بى راه را نشان داد! بى بى راه را نشان داد!!))
بغض هايى كه براى چند دقيقه اى در سينه ها متراكم شده بود، يك دفعه تركيد. همه زدند زير گريه . نمى توانم حالت خود و بچه ها را در آن لحظه بيان كنم . آن قدر مى دانم كه بى درنگ همه به دنبالش حركت كرديم . من پشت سر او بودم . به خدا قسم ، او آنقدر محكم و با صلابت مى دويد كه گوئى روز روشن است و جاده هموار. طولى نكشيد كه از ميان مين ها گذشتيم ، بدون اينكه حتى يك نفر از ما خراشى بردارد.
بعدها هر بار كه از او مى پرسيدم : آن شب چه شد و چه ديدى ؟ از جواب طفره مى رفت ، اما مى گفت :((بچه ها! فاطمه ، فاطمه ))؛ و ديگر اشك مجالش نمى داد.

 

 

 

 

شادی روح شهدا صلوات

 

 




محرم

نظرات

 

 

اللّهــم صلّ علــي محمّــد و آل محمّــد و عجّــل فرجــــهم

 

امام حسین علیه السلام:

مَن حاوَلَ اَمراً بِمَعصِیَةِ اللهِ کانَ اَفوَتُ لِما یَرجو و اَسرَعُ لِما یَحذَرُ.؛

کسی که بخواهد از راه گناه به مقصدی برسد ، دیرتر به آروزیش

می رسد و زودتر به آنچه می ترسد گرفتار می شود.


تحف العقول، ص248

 

امام حسین فریاد می زند: "هل من ناصر ینصرنی؟"


و ما درحالی که نمازمون قضا شده است می گوییم:


لبیک یاحسین! لبیک...


حسین نگاه می کند لبخندی می زند و به سمت دشمن تاخت می کند...
و ما باز می گوییم:


لبیک یاحسین!لبیک...


حسین شمشیر می خورد ما سر صله ارحام داد می زنیم و می گوییم:


لبیک یا حسین!لبیک...


حسین سنگ می خورد، ما در مجلس غیبت می گوییم:


لبیک یا حسین! لبیک...


حسین از اسب به زمین می افتد عرش به لرزه در می آید و ما در پس نگاه های


حرام فریاد میزنیم


لبیک یا حسین ! لبیک...


حسین رمق ندارد باز فریاد میزند: هل من ناصر ینصرنی؟


ما محتاطانه دروغ میگوییم و باز فریاد می زنیم:


لبیک یا حسین لبیک...


حسین سینه اش سنگین شده است، کسی روی سینه است، حسین به ما نگاه


می کند می گوید: هل من ناصر ینصرنی؟


ما گناه می کنیم و باز فریاد می زنیم: لبیک...


خورشید غروب کرده است...


ما لبخندی می زنیم و می گوییم:


اللهم عجل لولیک الفرج...


به چشمان مهدی  (عج )خیره می شویم و می گوییم:


تنهایت نمی گذاریم...


آن مهدی (ع)که ما منتظرشیم هم تنهاست... حسین تنهاست..


ما این را میدانیم اما ...


وای برما..... 


زمـزمه صبحگاه ، لحظه هاى عملیات و همراه رزمندگان در جیب و کوله پشتى ، همین زیارت بود. ترنّم عاشقانه این زیارت ، دل ها را به کربلا پیوند مى داد و شعله ایثار و فداکارى را در جـان هـا بـرمـى افـروخـت .
زیارتنامه عاشورا ستایش است و نکوهش؛ ستایش روح بزرگ امام عاشورا و یاران پاکبازش و نکوهش ستمگران ، قساوت پیشگان و زمینه سازان جنایت .
زیارت عاشورا
خـوانـدن زیارت عاشورا، هم شور حسینى را در قلب ها برمى انگیخت و هم خشم و نفرت نسبت به دشمن را تازه و زنده نگه مى داشت .
رزمندگان ، مفهوم حقیقى دین را در همین زیارت مى جستند که ((هـَلِ الدّیـنُ اِلا الْحـُبُّ وَ الْبـُغـْضُ؟))؛ آیا دین جز دوست داشتن خوبان و کینه نسبت به تباه کاران چیز دیگرى هم هست ؟
جـبـهـه در فـرهـنگ رزمندگان ، کربلا بود و بعثیان ، یزیدى بودند. رزمندگان پس از خواندن زیـارت عاشورا، هم حضور شیفتگى نسبت به امام حسین (ع ) و آرمان هایش را در روح و جان خویش مى یافتند و هم بغض و کینه نسبت به ستم گستران و عاشوراستیزان را.
چـشـم هایى که در زلال اشک بر اباعبداللّه شسته مى شد، شانه هایى که در مصائب کربلا مى لرزید و قلب هایى که با زمزمه نام حسین (ع ) مى شکست ، مستعدترین شرایط را براى عملیّات مى یافت .

قمقمه

یکى از رزمندگان در خاطرات خویش مى نویسد:

برادر موسى کسى بود که در مقرّ فاطمیّه ، مراسم به یاد فاطمه زهرا(س ) برپا مى کرد. هر شـب بـا او زیـارت عـاشـورا مـى خـوانـدیـم .
ایـن هـا بـاعـث شـده بـود تـا حـال و هوایى ایجاد شود که هیچ سازماندهى نظامى نمى توانست این طور در بچّه ها احساس مسؤولیّت ایجاد کند. بچّه ها بیش تر از حدّ و ظرفیت جسم و توانشان کار مى کردند. خداى تبارک و تعالى شاهد بود، چیزى به جز عشق ، بچّه ها را حمایت نمى کرد.
روضـه در زیارت عاشورا، چاشنى همیشه برنامه بود و اشک وسوز و سوگوارى ، روح و جان را تـلطـیـف مـى کـرد.
در ایـن بـرنـامه ، فرماندهان در کنار رزمندگان بودند و همین ، زمینه ساز یـگـانـگـى و تـداعـى صـمـیـمـیـّت عـاشـورا بود.

یکى از رزمندگان در خاطره اى درباره سردار سرلشکر، شهید حسن باقرى (افشردى ) مى گوید:

سومین یا چهارمین بارى بود که آهنگران به منطقه ما مى آمد. حسن باقرى از او خواهش کرد صبح پـنـج شنبه براى بچّه ها زیارت عاشورا بخواند. آهنگران خیلى خسته بود. شب ، یک ساعت بیش تـر نـخـوابـیـده بـود. بعد از زیارت عاشورا، حسن باقرى خواهش کرد روضه حضرت رقیه را بـخـوانـد. تـنـهـا مـن مـى دانستم چه اتّفاقى خواهد افتاد.
ته دلم خالى شد، بچّه هاى اطراف از حالت من تعجّب کردند. نمى دانستند حسن باقرى چقدر به حضرت رقیّه ارادت دارد.
نـگـران شـدم .مـى دانـستم تا شهر مسافت زیادى راه است و او با شنیدن روضه حضرت رقیّه از حـال مـى رود. بـه هـر حـال ، آهـنـگـران شـروع کـرد. از اوّل تـا آخـر روضـه ، حسن باقرى در حال سجده بود.
شاید مى خواست کسى نبیند که چه حالى دارد. فـضـاى روضـه مـرا گـرفـته بود و در فکر حسن باقرى بودم . روضه تمام شد. منتظر بـودیـم او سـر از سـجـده بـردارد.
کـف سـنـگر، سه تا پتو روى هم انداخته بودیم . جایى که باقرى سرش را گذاشته بود، خیس بود. پتو را برداشتم ، پتوى بعدى هم خیس بود، آن را هم برداشتم ، پتوى سومى هم خیس بود!
این عشق و شیدایى به زیارت عاشورا و مجالس روضه ، از پشتوانه هاى بزرگ معنوى ، روحى و جهادى رزمندگان در جبهه هاى ایثار و عشقبازى بود.

منبع/تبیان

 

 

 

شادی روح شهدا صلوات

 

 




اللّهــم صلّ علــي محمّــد و آل محمّــد و عجّــل فرجــــهم

 


عبدالحسین برونسی، پیشه‎اش بنایی بود و در مشهد محضر مقام معظم رهبری

را درککرده بود. وی که فرمانده تیپ ۱۸ جوادالائمه علیه‌السلام بود، ۲۳ اسفند

۱۳۶۳ در جریان عملیات بدر به شهادت رسید و پس از ۲۷ سال پیکر پاکش به

میهن بازگشت.

شهيد برونسي مي گفت: اولين دفعه كه مي خواستم به جبهه بروم براي

خداحافظي به خانه آمدم و ديدم كه خانمم حالت غش به او دست داده و خيلي

وضع ناجوري داشت. مي گفت: بالاي سرش ايستادم تا بالاخره به هوش آمد.

زنمان هم بود. مانده بوديم كه چه طوري با اين وضعيت روحي و جسمي كه دارد

جريان رفتن جبهه را به او بگويم. از طرفي مجبور بودم. چون وقت داشت تند تند

مي گذشت و بايد خودم سريع به كارهايم مي رساندم. بالاخره جريان را به خانمم گفتم:

تا خانمم جريان را شنيد هم خودش و هم مادر خانم من گفت: ما را با وضعيت به

كيمي سپاري؟ در اين موقعيت و شرايط اگر ما الان بيفتيم چه كسي ما

را به دكتر مي برد.

گفتم كه: به خدامي سپارم و حضرت زهرا هم نگهدارتان هست. قبل از اينكه

از خانهبرود همان حالت مجدد به خانم ايشان دست مي دهد و خلاصه مجبور

است كه اينخانم و خانواده را به همين وضعيت با چند بچه رها كند و

خودش را به كاروان برساند.

مي گفت: بعد از مدتي كه در جبهه بودم با خانواده ام تماس گرفتم و ديدم كه

خانوادهخيلي خوشحال است. تعجب كردم پرسيدم جريان چيست؟ خانمم

جريان را اينگونهتعريف مي كردند، مي گفتند:

بعد از اين كه تو رفتي در همان حالي كه من بي هوشبودم، يك كبوتر

سفيدي وارد خانه شد و چند دور كنار خانه زد و كنار من نشست.من

حركت كردم و به هوش آمدم، ديدم كه اين كبوتر است و نهايتاً پرواز كرد و

رفت رويديوار حياط روبروي همان در اتاق نشست. بعد از مدتي دور حياط

چرخي زد و نهايتاًداخل اتاق آمد و دوري زد و پرواز كرد و رفت و گفت:

از آن لحظه به بعد تا همين الانيكه چند سال مي گذرد و من در جبهه ها

هستم خوشبختانه اين مريضي سراغخانمم نيامده است.

طبيعي بود که تدارکات گردان، هواي او [شهید برونسی] را بيشتر داشته باشد؛ گاهي مخصوصاً براش پتوي نو  مي‌آوردند، گاهي هم پوتين و لباس نو، و از اين جور چيزها.

دست رد به سينه‌شان نمي‌زد. قبول مي‌کرد، ولي بلافاصله مي‌رفت بين بسيجي‌ها مي‌گشت. چيزهاي نو را مي‌داد به آن هايي که وسايل‌شان را گم کرده بودند، يا درب و داغان شده بود.

آرزو به دل بچه‌هاي تدارکات ماند که يک بار او لباس نو تنش کند، يا پتوي نو بيندازد روي خودش؛ من که هميشه همراهش بودم، فقط در يک عمليات ديدم که لباس نو پوشيد؛ عمليات بدر؛ همان عملياتي که در آن شهيد شد ...

 

 

 

 

 

 

 

شادی روح شهدا صلوات

 




عاشورا

نظرات

اللّهــم صلّ علــي محمّــد و آل محمّــد و عجّــل فرجــــهم

عاشورا 
 
آبان ماه سال 59 بود.روز عاشورا آماده شدم تا به هيئت بروم ساعت ده صبح بود.يكدفعه ضعف شديدي در بدنم حس كردم.گويي جان از بدنم خارج  مي شد.همان جا كنار در نشستم.نفهميدم خواب بودم يا بيدار.يكدفعه محمد پسرم را ديدم كه با فرق خونين روي زمين افتاده!چند روزي ازعاشوراگذشت .شخصي كه مي گفت از همرزمان محمد است به خانه ما آمد.ايشان گفت:صبح عاشورا با سي نفر از بچه هاي سپاه سر پل ذهاب به عمليات رفتيم.در راه در كمين ضد انقلاب گرفتار شديم .از جمع بچه ها فقط من توانستم از ميان كوه و تپه ها فرار كنم.بقيه بچه ها به شهادت رسيدند.پرسيدم شما محمد من را ديدي ؟مطمئن هستي شهيد شده؟!گفت:بله،اتفاقا ايشان را ديدم.گلوله اي به فرق سر او اصابت كرد وروي زمين افتاد پرسيدم چه ساعتي اين اتفاق افتاد؟گفت:حدود ساعت ده صبح!اما من سالها در آرزوي ديدار پسرم بودم.هيچ خبري از او نداشتم.تا اينكه دو سال قبل ناراحتي قلبي من شديد تر شد.آنقدر كه هيچ كاري نمي توانستم انجام دهم.تا اينكه انتظار من به سر آمد.!

 یك شب در عالم رويا پسر من محمد با لباس سپاه ويك اتومبيل زيبا به ديدار من آمد.با هم به بهشت زهرابر سر مزار حسين پسر ديگرم رفتيم.آنجا خيلي خلوت بود.همين كه به مزارحسين رسيديم يكدفعه جمعيت زيادي در كنار ما جمع شده اند.آنها به من ومحمد سلام كردند .فهميدم آنها شهدا هستند.بعد محمد من را به خانه رساند.واشاره اي به قلب من نمود.يكدفعه از خواب  پريدم.پزشك معالج هم باورش نمي شد .هيچ اثري از ناراحتي قلبي  بجا نمانده بود.قلب من ديگر هيچ مشكلي پيدا نكرد.از آن روز هم پسرم مرتب به من سر ميزد.آخرين بار روز عاشورا بود.دي ماه سال 88.وقتي در غروب عاشورا صحنه هاي هتك حرمت به اين روز عزيز از تلويزيون پخش شد فقط اشك مي ريختم .همان شب باز پسرم به ديدن من آمد با هم به باغ زيبايي رفتيم در گوشه باغ نهر آبي  بودكه اطراف آن را درختان وچمن پوشانده بود.يكدفعه حضرت امام را ديدم .با همان هيبت زمان حيات.پيراهن بلند سفيد بر تنشان بود مشغول وضو بودند.جلو رفتم وسلام كردم .حضرت امام با خوشرويي جواب دادند . بي مقدمه گفتم :آقا اين چه وضعي كه به وجود آمده!چرا بعضي اين كارها را ميكنند؟!حضرت امام لبخندي زدوفرمود:دلتان قرص باشد هيچ اتفاقي نمي افتد!   تمام شدو....  

 

راوی:مادر شهیدان محمد وحسین دهلوی

منبع:کتاب شهید گمنام (مصاحبه ۳۰ شهریور ۸۹با مادر شهید)در ادامه حضرت امام در مورد سرنوشت بعضی افراد وگروه های سیاسی مطالبی به این مادر گفتند.

 

 

 

شادی روح شهدا صلوات

 

 

 

 




 

 

اللّهــم صلّ علــي محمّــد و آل محمّــد و عجّــل فرجــــهم

 

تـو گـردان شایعـه شـد نمـاز نمـی خـونه!

 

شبکه خبری 
دزفول

تـو گـردان شایعـه شـد نمـاز نمـی خـونه!
به مـــن گفـتند: «تو کـه رفیـق اونـی، بهـش تـذکر بـده!»

بــاور نکـردم و گـفتم: «لابـد می خـواد ریـا نـشه، پنهـانی می خـوانه.»
وقتـی دو نـفری توی سـنگر کـمین جـزیره ی مجنـون، بیسـت و چـهار سـاعت نگـهبان شـدیم با چـشم خـودم دیدم که نمـاز نمـی خواند!

تـوی سنگـر کـمین، در کمـینش بـودم تا سـر حـرف را باز کنـم.
ـ تـو که بــرای خـدا می جنـگی، حیف نیـس که نـماز نخـونی ؟
لبخنـدی زد و گـفت: «یــادم مـی دی نمـاز خـوندن رو؟»
ـ بـلد نیسـتی!؟
ـ نـه، تا حـالا نخـوندم!

همـان وقـت داخل سنگـر کمـین، زیر آتـش خمپاره ی شصـت دشـمن، تا جـایی که خـستگی اجـازه داد، نماز خـواندن را یادش دادم.
تـوی تاریک روشـنای صبح، اولیـن نمـازش را با مـن خـواند.

دو نفر نگـهبان بـعد با قایـق پارویی که آمـدند و جـای ما را گرفتـند، سـوار قایـق شدیم تا برگـردیم. پارو زدیم و هـور را شکافتـیم.

هنـوز مسافتی دور نشده بودیم که خمـپاره شصت توی آب هـور خورد . . .
. . . و پارو از دسـتش افتاد.

آرام کـه کـف قایق خـواباندمش، لبخنـد کـم رنگی زد . . .
با انگـشت روی سینـه اش صلیـب کشید و چشمش به آسمان یکی شد. . .

شادی روح شهدا صلوات




 

اللّهــم صلّ علــي محمّــد و آل محمّــد و عجّــل فرجــــهم

 

شهدای تشنه لب عملیات رمضان

 

السّلام عَلیَ الحُسَین ) وعَلی عَلِِِّیِ ابن الحُسَین )  وعَلی اوْلادِ الحُسَین )

و عَلی  اَصحابِ الحُسَین)

http://shahidkazemi.ir/wp-content/uploads/2013/07/ramezan.jpg

رمضان در جبهه ها در اوج گرمای تابستان آنهم در منطقه خوزستان

حال و هوای ویژه ای داشت. سال 60 ماه رمضان در اوایل مرداد ماه

و گرمایبالای 50 درجه خوزستان بسیار طاقت فرسا بود. رزمندگانی

که از اقصی نقاط کشور به جبهه می آمدند حکم مسافر را داشتند و

کمتر می توانستند یکجا ثابت باشند بعضی از آنها در یک منطقه

می ماندند و از مسوول یا فرمانده مربوطه مجوز می گرفتندو قصد

ده روز کرده و روزه دار می شدند.

 روزهای طولانی بالای 16 ساعت، گرمای شدید و سوزان کار فعالیت

نبرد بادشمن حتی در منطقه پدافندی شدت یافتن تشنگی و ضعف

و بی حالی ازجمله مواردی بود که وجود داشت اما به لطف

خدا در ایمان و اراده رزمندگان کمترین خللی ایجاد نمی شد.

سال 61 ماه مبارک رمضان در تیر ماه واقع شد. عملیات رمضان

در همین ماه سال انجام گرفت.

 

شب 19 رمضان در حال و هوای خاصی رزمندگان آماده عملیات

می شدند. گرمای شدید باد و توفان شنهای روان و از همه

مهم تر نبرد با دشمن آنهم برای کسانیکه روزه دار بودند بسیار

سخت بود. انسان تا در شرایط موجود قرار نگیرددرک مطلب

برایش سنگین است.

 

در آن عملیات بسیاری از عزیزان به وصال حضرت حق پیوستند در حالی که

روزه دار بودند و لبهایشان خشکیده بود. اما به عشق اباعبدالله

الحسین(ع)وعطش کربلا رفتند و به شهادت رسیدند.

 

و چند سطر از عملیات رمضان:

 

مانده بودیم وسط میدان مین. همه مجروح بودند و خسته. یه رزمنده

زخمی چندمتر آنطرف تر از من افتاده بود. دست و پایش را روی زمین

می کشید. انگار دردش شدید شده بود.

با آرنج خودش را کشید جلوتر. کم کم از من دور می شد. فکر کردم

می خواهد از میدان مین خارج شود. گفتم: « با این همه درد چرا

اینقدر به خودتفشار می آوری؟

گفت: « چند تا مجروح دیگر آنطرف هستند. من هم چند دقیقه

بیشتر زنده نیستم. می خواهم قمقمه ی آبم را برسانم به دست آنها.

 

 

شادی روح شهدا صلوات