منوی اصلی
موضوعات وبلاگ
وصیتنامه شهدا
وصیت شهدا
لينک دوستان
نويسندگان
درباره

خالصانه آمده‌ایم تا از شما بنویسیم و با دل‌های خسته اما امیدوار، خدا را بغض‌های شکسته فرا بخوانیم و بگوییم که شهدا! ما شما را فراموش نکرده‌ایم... اصلاً مگر حماسه، شهادت، هویزه، طلائیه، بستان، صدای غرش توپ‌ها، حسین فهمیده‌ها و باکری‌ها، چمران‌ها، آوینی‌ها و ... فراموش شدنی هستند؟
نه، ما آمدیم تا بگوییم که شما در روح و باطن ما جای دارید. آمده‌ایم تا بگوییم هان ای عاشوراییان! عاشورایی دیگر در پیش است. آمده ایم تا هوار بزنیم: های ای شهدا، راه شما، اندیشه شما و تفکر شما در روح و روان جامعه ایرانی جای دارد.
جستجو
مطالب پيشين
آرشيو مطالب
لوگوی دوستان
ابزار و قالب وبلاگ
کاربردی



Flash Required

Flash is required to view this media. Download Here.

کد ِکج شدَنِ تَصآویر

کداهنگ برای وبلاگ

کد ِکج شدَنِ تَصآویر

کداهنگ برای وبلاگ

کارنامه عملیات ها
جنگ دفاع مقدس
ابر برچسب ها
                                                                    


شهدا رفتند

رفتند تا ما بمانیم

نکند روزگار ما را با خود ببرد ...... !!

نکند پا روی خون شهدا بگذاریم !!

 

دوستان عزیز جهت درج نظریا پیشنهاد جهت ارتقای وبلاگ از پستهای زیر استفاده کنید.

به علت به روز بودن وبلاگ از تمام پستها در قسمت عناوین وبلاگ دیدن فرمایید





 

اللّهــم صلّ علــي محمّــد و آل محمّــد و عجّــل فرجــــهم

 

شهدای تشنه لب عملیات رمضان

 

السّلام عَلیَ الحُسَین ) وعَلی عَلِِِّیِ ابن الحُسَین )  وعَلی اوْلادِ الحُسَین )

و عَلی  اَصحابِ الحُسَین)

http://shahidkazemi.ir/wp-content/uploads/2013/07/ramezan.jpg

رمضان در جبهه ها در اوج گرمای تابستان آنهم در منطقه خوزستان

حال و هوای ویژه ای داشت. سال 60 ماه رمضان در اوایل مرداد ماه

و گرمایبالای 50 درجه خوزستان بسیار طاقت فرسا بود. رزمندگانی

که از اقصی نقاط کشور به جبهه می آمدند حکم مسافر را داشتند و

کمتر می توانستند یکجا ثابت باشند بعضی از آنها در یک منطقه

می ماندند و از مسوول یا فرمانده مربوطه مجوز می گرفتندو قصد

ده روز کرده و روزه دار می شدند.

 روزهای طولانی بالای 16 ساعت، گرمای شدید و سوزان کار فعالیت

نبرد بادشمن حتی در منطقه پدافندی شدت یافتن تشنگی و ضعف

و بی حالی ازجمله مواردی بود که وجود داشت اما به لطف

خدا در ایمان و اراده رزمندگان کمترین خللی ایجاد نمی شد.

سال 61 ماه مبارک رمضان در تیر ماه واقع شد. عملیات رمضان

در همین ماه سال انجام گرفت.

 

شب 19 رمضان در حال و هوای خاصی رزمندگان آماده عملیات

می شدند. گرمای شدید باد و توفان شنهای روان و از همه

مهم تر نبرد با دشمن آنهم برای کسانیکه روزه دار بودند بسیار

سخت بود. انسان تا در شرایط موجود قرار نگیرددرک مطلب

برایش سنگین است.

 

در آن عملیات بسیاری از عزیزان به وصال حضرت حق پیوستند در حالی که

روزه دار بودند و لبهایشان خشکیده بود. اما به عشق اباعبدالله

الحسین(ع)وعطش کربلا رفتند و به شهادت رسیدند.

 

و چند سطر از عملیات رمضان:

 

مانده بودیم وسط میدان مین. همه مجروح بودند و خسته. یه رزمنده

زخمی چندمتر آنطرف تر از من افتاده بود. دست و پایش را روی زمین

می کشید. انگار دردش شدید شده بود.

با آرنج خودش را کشید جلوتر. کم کم از من دور می شد. فکر کردم

می خواهد از میدان مین خارج شود. گفتم: « با این همه درد چرا

اینقدر به خودتفشار می آوری؟

گفت: « چند تا مجروح دیگر آنطرف هستند. من هم چند دقیقه

بیشتر زنده نیستم. می خواهم قمقمه ی آبم را برسانم به دست آنها.

 

 

شادی روح شهدا صلوات




 

اللّهــم صلّ علــي محمّــد و آل محمّــد و عجّــل فرجــــهم

 

شهید علی اکبر شیرودی عاشق انقلاب و ولایت بود و همواره سعی می‌کرد

پیوندمستحکم بین ارتش و روحانیت برقرار کند و در این راستا از هیچ تلاشی

فروگذارنمی‌کرد.

شیرودی عاشق پرواز بود، او برای پیروزی و نبرد علیه دشمن زمان را

نمی‌شناخت و شبانه روز برای پیشبرد اهداف جنگی تلاش می‌کرد.


سرتیپ امیر طاعتی از همرزمان شهید شیرودی نقل می کند که شهادت

شهیدشیرودی یک روندی داشت و این روند از شهادت شهید کشوری شروع

شد. وقتی که شهید کشوری پیکرش سوخت و شهید شد، ما به همراه شهید

شیرودی به آنجارفتیم. شهید شیرودی در کنار پیکر سوخته ی شهید کشوری

می گفت:

 

"من بدون تو چگونه زندگی کنم، چرا مرا تنها گذاشتی، تو مرشد و

الگوی من بودی."


از همان زمان بود که شهید شیرودی شروع به شهید شدن کرد. در واقع او

همیشه آماده ی شهادت بود و به گونه ای عملیات می کرد که همه از او

می ترسیدند وبه تعبیر حجت الاسلام والمسلمین هاشمی رفسنجانی او مالک

اشتر زمان بود.


مقام معظم رهبری در مورد او می گوید: "او تنها نظامی ای بود که در نماز به

اواقتدا کردم".

در واقع شهید شیرودی یک عارف وارسته بود و همواره می گفت:

"من وهمرزمانم برای اسلام می جنگیم نه چیز دیگر".


سردار شهید علی اکبر شیرودی,شهید شیرودی,خلبان,هلیکوپتر,بالگرد,بازی دراز,سیمرغ,تصویر سازی,عباس گودرزی,نقاشی چهره

بسياري از صاحب نظران جنگ‌هاي هوايي او را نامدارترين خلبان جهان

ناميدند چنان كه شهيد فلاحي مي‌گويد: "او غيرممكن را ممكن ساخت و

كسي بود كه وقتی خبر شهادتش رابه امام(ره) دادم یک ربع به فکر فرو

رفتند و حضرت امام در مورد همه شهدا می گفت خدا آنها را بیامرزد ولی

در مورد شیرودی گفت او آمرزیده است."

او با بیش از 2500 ساعت بالاترين ساعت پرواز در جنگ را در جهان داشت

و با بيشاز 40 بار سانحه و بيش از 300 مورد اصابت گلوله بر هليكوپترش باز

هم سرسختانه جنگيد.روحش شاد

 

امیر سرافراز ارتش اسلام سرتیپ خلبان شهید علی اکبر شیرودی در فرازی از

وصیت نامه خود می‌گوید: هنگامی که پرواز می‌کنم احساس می‌کنم همچون

عاشق به سوی معشوق خود نزدیک می‌شوم و در بازگشت هر چند پروازم

موفقیت‌آمیز بوده باشد، مقداری غمگین هستم چون احساس می‌کنم هنوز خالص

نشده‌ام تا به سوی خداوند برگردم.

شادی روح شهدا صلوات




حرف دل

نظرات
کارت پستال درخواستی طراحان

 

مباد حرمت آلاله را بریم از یاد
و بی خیال بگوییم هرچه بادا باد

مباد پا بگذاریم روی آن همه عشق
و شعله ور شود احساسمان ز ماتم عشق

نگیرد آتش فریاد رنگ خاموشی
نصیبمان بشود تا ابد فراموشی

 




شفاي مادر

نظرات

اللّهــم صلّ علــي محمّــد و آل محمّــد و عجّــل فرجــــهم

 

شفاي مادر

حدود بيست سال پيش در ايام محرم پايم ضربه ي شديدي خورد به طوري كه قدرت

حركت نداشتم. پايم را آتل بسته بودند. ناراحت بودم كه نمي توانستم در اين ايام كمك

كنم. نذر كرده بودم كه اگر پايم تا روز عاشورا خوب شود، با بقيه ي دوستانم ديگ هاي

مسجد را بشورم و كمكشان كنم. شب عاشورا رسيده بود و هنوز پايم همان طور بود.

از مسجد كه به خانه رفتم، حال خوشي نداشتم. زيارت را خواندم و كلي دعا كردم.

نزديكي هاي صبح بود كه گفتم مقداري بخوابم تا صبح با دوستانم به مسجد بروم.

در خواب ديدم در مسجد (المهدي، بلوار امین قم) جمعيت زيادي نشسته اند و من هم

با دو عصا زير بغل بودم. يك دسته ي عزاداري در حال ورود به مسجد بود.

جلوي دسته، شهيد«سعيد آل طه» داشت نوحه مي خواند. با خود گفتم:

اين كه شهيد شده بود! پس اينجا چه كار مي كند؟

ناگهان ديدم پسرم «محمّد» هم كنارش هست. عصازنان به قسمت زنانه رفته و در

حال تماشاي اين ها بودم كه ديدم محمد به سراغم آمده و دستش را دور گردنم

انداخت. به او گفتم: مادر، چه قدر بزرگ شده اي؟

-   آره، از وقتي كه به اينجا آمديم، كلّي بزرگ شديم.

بعد رو به من كرد و گفت: مادر! چه شده؟ مشكلي داري؟

-    چيزي نشده پاهايم كمي درد مي كرد، با عصا آمدم.

-    ما چند روز پيش رفتيم كربلا. از ضريح برايت يك شال سبز آوردم.

بعد دست هايش را باز كرد و از سر تا مچ پاهايم كشيد، آتل و باندها را باز كرد و

شال سبز را به پايم بست و گفت: از استخوانت نيست؛ كمي به خاطر عضله ات

است كه آن هم خوب مي شود.

از خواب بيدار شدم، ديدم باندها همه باز شده و شال سبزي هم به پاهايم

بسته شده بود. آهسته بلند شدم و آرام آرام راه رفتم. من كه كف پاهايم را

نمي توانستم روي زمين بگذارم، داشتم بدون عصا راه مي رفتم. پايين رفتم و

شروع به كار كردم كه پدر محمّد از خواب بيدار شد.

وقتي  من را در اين حالت ديد زد زير گريه... .

بعدها اين جريان به گوش آيت الله العظمي گلپايگاني رحمة الله عليه رسيد.

ايشان گفتند: او را نزد من بياوريد.

پيش ايشان رفتم و شال را به ايشان دادم. ایشان گفتند:

به جدّم قسم،بوي حسين عليه السلام را  مي دهد.

سپس به آقازاده ي شان گفتند: آن تربت را بياوريد، مي خواهم با هم مقايسه كنم.

 وقتي تربت را كنار شال گذاشتند، گفتند كه اين تربت و شال از يك جا آمده است.

فكر نكنيد اين يك تربت معمولي است! اين تربت از زير بدن امام حسين عليه السلام

برداشته شده است، مال قتلگاه است، دست به دست علما گشته تا اكنون به

دست ما رسيده است. شما نيم سانت از اين شال را به ما بدهيد، من هم به جايش

به شما از اين تربت مي دهم.

گفتم: بفرماييد آقا، تمام شال براي خودتان. ايشان گفتند: اگر قرار بود اين

شال به من برسد، خداوند شما را انتخاب نمي كرد. خداوند خانواده ي شهدا 

را انتخاب كرد تا مقامشان را يادآور شود.

«ستاره ها(2) /ص38/ به نقل از عباس لامعي؛ همرزم شهيد»

«روایت عشق/ سیمین وهاب زاده مرتضوی/ ص24/ راوی همرزم شهید محمد جواد آخوندی»

 

 

شادی روح شهدا صلوات 
 

 




شهید بابایی در هنگام آزادسازی خرمشهر در سمت فرماندهی پایگاه هشتم اصفهان بودند و پوشش و پشتیبانی هوایی رزمندگان اسلام را انجام می دادند.

بعلاوه ایشان در اعزام نیروهای مردمی داوطلب به پشت جبهه ها با استفاده از هواپیماهای ترابری ۷۴۷ نیروی هوایی ارتش، نقش بسزایی داشتند. به طوری که در بعضی پروازها با هر پرواز، شبانه تا ۲۰۰۰ بسیجی و نیروی پیاده را به پشت جبهه اعزام می کردند. همچنین خود ایشان نیز به عنوان یک خلبان شکاری با هواپیمای F-14 پرواز نموده و پوشش هوایی را فراهم می کردند.

به تعبیر شهید سپهبد صیاد شیرازی فرمانده وقت نیروی زمینی ارتش: (( اگر به رزمندگان اسلام این حس تلقین می شد که به گردش و پیک نیک آمده اند، باید آن را مدیون و مرهون تلاش های شهید بابایی و همکارانش دانست )). اینها برخی از اقدامات مهم شهید بابایی در آزادسازی خرمشهر بوده اند.

روحش شاد و یادش گرامی.

 

ختم صلوات وتوسل به شهدای عزیز جهت شرکت در ختم به قسمت نظرات مراجعه کنید.

 

اختصاص4000 مترمربع از دیوارنگاره های ری به شهدا




اللّهــم صلّ علــي محمّــد و آل محمّــد و عجّــل فرجــــهم

 

ياد همه شهدا به ويژه شهداي سوم خرداد خرمشهر گرامي و

 

جاودان باد.

 

نخلها هنوز ايستاده اند

سلام بر تمام فرزندان رشيد سرزمينم كه جان خود رافدا كردند تا

امروز ماراحت وآسوده زندگي كينم روحتان شاد وبهشت

گواراي وجودتان.

چه روز باشكوهي است سوم خرداد، روزها و شب‌هاي منتهي به آن، سراسر

خاطره و نيايش است و چه باشكوه كه نخل‌ها همچنان ايستاده‌اند. نخل‌ها هنوز

ايستاده‌اند تا مقاومت را به رخ تاريخ بكشند، كارون همچنان جريان دارد تا رفتن

و پيوستن را متجلي سازد.


نخل‌ها هنوز ايستاده‌اند تا ما بدانيم مردان و زنان اين سرزمين چگونه از

خود عبور كردند...


نخل‌ها بيدارند و از راز و رمز شب، سنگر و سكوت و ستاره مي‌گويند، نخل‌ها

ايستاده‌اند، خدايا ! فردا چه خواهد شد...


خدايا چه مي‌شود اگر خورشيد بر سرزمين‌ طلايي "خرمشهر" فرود آيد و بر

دستان زنان و مردانش بوسه زند، سزاوارست اگر ماه بر پيشاني اين

سرزمين سجده كند.


خدايا سزاوارست اگر ستاره‌ها يكي يكي بر زمين آيند تا در برابر عظمت

فرزندان اين خاك كرنش كنند.


روبروي مسجد جامع خرمشهر، ايستاده‌ام چه رازها در خود دارد و چه سكوتي

كه سرشار از ناگفته‌هاست، چه ايثارها به ياد دارند، احساس مي‌كنم ديوارهاي

مسجد نيز خاضعانه در برابر صبوري دادن سرزمين آتش و خون تعظيم مي‌‌كند.


چه عظمت باشكوهي، ‌چه لحظه فراموش‌نشدني، و چه لبخند زيبايي است كه

روز و آفتاب بر شهيدان روا مي‌دارند. چه زيباست شكوه باران كه قامتش را براي

شهيدان خم مي‌كنند.


خدايا! كجايند آن مردان به ادعايي كه از نور هديه مي‌چيدند.


كجاست فرياد الله اكبر مردان خدايي كه قلب دشمن را مي‌شكافتند.


خدايا! صداي گلوله رانشنيده‌ام، صداي زوزه خمپاره رانشنيده‌ام.صداي سوت

نارنجك رانشنيده‌ام، رد گل آلود پاي دشمن را نديده‌ام اما به ياد دارم غارت خانه

و كاشانه مردم را ... چگونه مي‌توان از ناجوانمردي سيم‌هاي خاردار و ميدان مين نگفت.


چگونه مي‌توان كتاب تاريخ را بست و نگفت كه دشمن چگونه به خود اجازه داد

شهري را ويران، مادري را منتظر و فرزندي را از خانه‌اش بيرون كند.


چگونه مي‌توان آرام نشست و بر سوگ "لاله‌هاي سرخ"‌با باران همراه نشد.



خدايا!


اين قطار قديمي در بستر موازي كدام تكرار خواهد ايستاد ... نكند توقف و ماندن

ما بهانه‌اي براي سوار شدن بر قطار تكرارها ‌شود و ما غافل از شهدا فقط تصوير

آنها را قاب و طرح جاده‌ها ببينيم. چقدر فاصله افتاده بين ما و خرمشهر...


اما نه! انگار همين ديروز بود كه نخل‌ها هم، آهنگ رفتن داشتند و لحظه‌هاي پر

از دوست داشتن در تمام زمان جاري بود و همه در جستجوي شهادت!


رفاقت بود و رفاقت و رقابت معنا نداشت...


خدايا! چگونه مي‌توان اين همه عظمت را فراموش كرد كه تاريخ در برابر آن سر

تعظيم فرود آورده است.


نمي‌توانم از سربازي نگويم كه زمان را با سرعت نگاهش مي‌كاويد، ‌آخر صداي

كودكي از زير آوار به گوش مي‌رسيد و آنسوتر ... خمپاره بود و آتش!


سرباز نيز در كمين لحظه‌اي براي نجات! زمان را جستجو مي‌كرد و لحظه‌اي از

كودك چشم بر نمي‌داشت ... مگر باران وقت باريدنش بود!

خدايا! حال چگونه مي‌توان از جلال و شكوه شب‌هاي "مسجدجامع" نگفت و دم

نياورد. چگونه مي‌توان در برابر بزرگي مردان و زنان اين سرزمين سكوت كرد و

هيچ نگفت! مگر مي‌شود؟ چگونه مي‌توان در قطار قديمي تكرار در خطوط موازي

ماندن و رفتن، در جا زد و در برابر مردمي كه به زيبايي ايستادند، ساكت ماند!


خدايا! به من ارزاني دار آن تواني را كه بتوانم جاري كنم آنچه را كه گذشت.


اكنون صداي نيايش‌هاي محمد‌،‌بهنام ، سجاد و.. است كه در كوچه‌هاي خرمشهر

جاري و ساري است.


خدايا! چگونه مي‌توان از بال كبوتران كه التماس رفتن داشتند، نگفت و پروازشان

را نستود. به يقين هيچ كس نمي‌تواند از اين عبور كند كه در هيچ سنگري نشاني

از "ورود ممنوع"‌نبود و خط سادگي خط همه عاشقان اين سرزمين بود...


نمي‌توان از اين گذشت كه نوجواني به مادرش التماس مي‌كرد "خرمشهر" تنهاست،

بايد بروم، رفت اما ماند و جاودانه شد...


چگونه مي‌توان از "بهنام محمدي‌" نوجواني كه با تمام وجودش با تمام ايمان

و اعتقادش از سرزمين و آرمان‌هايش دفاع كرد بي‌آنكه ادعايي كند ... نگفت.

بايد اور ا ستود كه پرواز پرنده ستودني است.


او "آزادي" را نثار دست‌هاي ناتوان پيرمردي كرد كه در پشت نگاه سراپا

مهرباني‌اش تنها دارايي‌اش را هديه داد.


او "شجاعت"‌را نثار مادري كرد كه تنها اميد زندگي‌اش را تقديم كرد.


آري! چگونه مي‌توان سكوت كرد و نگفت كه 45" روز " مقاومت يعني شكستن

دشمن، يعني عشق و ايمان، يعني اعتقاد، يعني رستن از اسارت دنيا و

پيوستن به حق ... آ‍زادي به معناي مطلق كلمه!

با تمام وجود،


تنها مي‌توان گفت "خرمشهر را خدا آزاد" كرد...


و تنها مي‌توان گفت: اي جاده‌هاي سخت ادامه، ما را لياقت رفتن نيست...؟


ياد همه شهدا به ويژه شهداي سوم خرداد خرمشهر گرامي وجاودان باد.

 

 

شادی روح شهدا صلوات 




اللّهــم صلّ علــي محمّــد و آل محمّــد و عجّــل فرجــــهم

 

مهمان حضرت زهرا(س) ...

صبح یک روز گرم تابستانی، زیر سایه چادری در هفت تپه، مآمن «لشکر خط

شکن 25 کربلا» لابه‌لای تپه ماهورها، تک و تنها نشسته بودم، «نورالله ملاح»

را دیدم که با لبخندی از جنس سرور، به طرفم می‌آمد، سرش را از ته

تراشیده بود. کنارم نشست.گفتم: پسر قشنگ شدی‌ها! عجبا چرا این روزها،

بعضی از بچه‌ها موهاشون رو از ته می‌تراشند! نکنه خبرایی هست ما بی‌خبریم،

عین حاجی واقعی‌ها شدی‌ها!... تقصیر که میگن همینه دیگه، نه؟ شهید ملاح

دستش را روی شانه‌هایم کرد و با لبخندی غریبانه گفت: سید، بذار برات از خواب

دیشب بگم. تو هم از اصحاب خواب دیشب من هستی...گفتم: من! این یعنی چی؟

خواب! حالا چه خوابی دیدی؟ پسر نکنه جرعة شهادت را تو خواب نوشیدی!گفت:

برو بالاتر سید، اصلا یادت هست من همیشه بهت می‌گم که به شکل

غریبانه‌ای شهید می‌شم،ولی دیشب به ظهور رسیدم. بشارتش را گرفتم.

خندیم و گفتم: آره، تو از همین حالا سوت شهادتت رو بزن!گفت: خواب دیدم

همین اطرافم، بعد یکی به‌ اسم صدام زد، نگاهی به دوربرم انداختم، صدا از

تو چادر حسینة گردان می‌آمد، اما صدا یک جورایی غریبانه و خاص بود، حیرت کردم!

مثل اون صدا تابه‌حال هیچ کجا نشنیده بودم. آرام و بی‌تاب و بی‌قرار، گوشة چادر

را کنار زدم، پر شدم از عطر ناب، در دم فرو ریختم. ناگهان اندیشه‌ای مثل یک

وحی ریخت توی دلم. مقابل تکه‌ای از نور زانو زدم. مثل وقتی که مقابل

ضریح آقا علی‌بن موسی‌الرضا(ع) می‌خواستم سلام بدهم، با اشک و بغض

و بی‌قراری گفتم: السلام علیک یا فاطمه زهراء...حال غریبی پیدا کردم، من و

حضرت زهرا(س)... حضرت فاطمه زهرا(س)، آقا امام حسن(ع) و امام

حسین(ع) دو طرفش نشسته بودند.

 

 

آن‌قدر مبهوت و متحیر بودم که کلامی برای گفتن نیافتم، دوباره سلام دادم،

به آقا امام حسن(ع) و امام حسین(ع)، به اصحاب عاشورایی، به مولا علی(ع).

حضرت زهرا(س) فرمودند: پسرانم، حسن و حسین، سلام خدا بر شما باد، ا

یشان (نورالله) چند روز دیگر مهمان ما خواهد بود. بعد، آقا امام حسین(ع)

دست روی سرم کشیدند و من ناگهان از خواب پریدم، این بشارت بود.

سید جون! مدت‌هاست که منتظرش بودم، واقعیت اینه که تا منتظر نباشی،

خونده نخواهی شد. باید آرزو کنی، تا آرزوهات سراغت بیان. بیدار كه شدم، وقت

اذان بود. وضو گرفتم، فکر کردم که قرار است چند روز دیگه... اصلاً خبر که داری

داریم میریم مهران؟ میدونی، انشالله من شهید می‌شم، بشارتش رو گرفتم،

می‌دونم که به غریبانگی حضرت زهرا(س) به شکل غریبانه‌ای هم شهید خواهم شد...

ان‌شالله.

بغض گلویم را گرفت، تو حیرت ماندم. آره ما بر حقیم و این‌ها نشانة آن ظهور

حقیقت مطلق است. بلند شدم، شهید ملاح را بغل کردم.گفت: تو شک داری؟

گفتم: بیا یک شرطی ببندیم، اگه جا موندم، شفاعتم کن.عصر روز پنجم از این واقعه،

شانزدهم تیرماه شصت‌وپنج، سربندها که روی پیشانی رفت، به‌یاد ملاح افتادم،

دور و برم را گشتم. آخه قدش بلندتر بود و تهِ ستون می‌ایستاد. رفتم نزدیکش و

گفتم: هی مرد، قول و قرار ما رو که یادت هست؟لبخندی زد و گفت: سید، از همین

حالا تو سوتت را بزن. طولی نکشید که با رمز یا اباعبدالله الحسین(ع)، وارد عملیات

شدیم و چند روز بعد در حین آزادسازی مهران، نورالله ملاح، بر بلندای قلاویزان،

با اصابت مستقیم راکت هواپیمای دشمن، به شکل غریبانه‌ای، مظلومانه شهید شد،

و چنان پودر شد که چیزی از جنازه‌اش باقی نماند. در سحرگاه هفدهم تیرماه 65،

نورالله مهمان حضرت زهرا(س) شد.

 

راوی:غلام علی نسا ئی

 

منبع:ماهنامه امتدادشماره 62،فروردین۹۰

 

 

 

 

 

  شادی روح شهدا صلوات 




 

 

فکر میکنم سال 73 بود یا 74 که عصر عاشورا بود و دل ها محزون از یاد اباعبدالله الحسین(ع). خاطرات مقتل و گودال قتلگاه، پیکر بی سر و...

بچه ها در میدان مین فکه، منطقه ی والافجر یک مشغول جست و جو بودند. مدتی میدان مین را بالا و پایین رفته بودیم ولی از شهید هیچ خبری نبود. خیلی گرفته و پکر بودیم. همینجور که تنها داشتم قدم میزدم، به شهدا التماس میکردم که خودی نشان بدهند. قدم زنان تا زیر ارتفاع 112 رفتم. ناگهان میان خاک ها و علف های اطراف، چشمم افتاد به شیئی سرخ رنگ که خیلی به چشم میزد. خوب که توجه کردم، دیدم یک انگشتر است. جلوتر رفتم که آن را بردارم. در کمال تعجب دیدم یک بند انگشتر استخوانی داخل حلقه ی انگشتر قرار دارد.

صحنه ی عجیب و زیبایی بود. بلادرنگ مشغول کندن اطراف آنجا شدم تا بقیه ی پیکر شهید را درآورم.

بچه ها را صدا زدم و آمدند. علی آقا محمودوند و بقیه آمدند. آنجا یک استخوان لگن و یک کلاهخود آهنی و یک جیب خشاب پیدا کردیم. خیلی عجیب بود. در ایام محرم، نزدیک عاشورا و اتفاقا صحنه ی دیدنی ای بود. هرکدام از بچه ها که می آمدند با دیدن این صحنه، خواه ناخواه بر زمین می نشستند و بغضشان می ترکید و می زدند زیر گریه. بچه ها شروع کردند به ذکر مصیبت خواندن.

همه در ذهن خود موضوع را پیوند دادند به روز عاشورا و انگشت و انگشتر حضرت امام حسین(ع).

 

منبع: کتاب "تفحص" حمید داودآبادی

 

شادی روح شهدا صلوات




برچسب ها : خاطرات تفحص, انگشت و انگشتر


اللّهــم صلّ علــي محمّــد و آل محمّــد و عجّــل فرجــــهم

 

«فاطمه بنت اسد» نه ماه برای تولد فرزندش انتظار كشید و وقتی درد زایمانش گرفت،‌ به مسجد الحرام رفت و با خدا اینگونه مناجات كرد:‌«پروردگارا!‌ من به تو و پیامبران تو و كتابهایی كه تو فرستاده ای ایمان دارم و سخن جدم ابراهیم علیه السلام – هم او كه این خانه را بنا نهاد – (در یگانگی تو) تصدیق می كنم. پس به حق كسی كه این خانه را ساخت و به حق فرزندی كه در شكم دارم،‌ زایمان را بر من آسان پس از این مناجات،‌ دیوار كعبه شكافت و فاطمه بنت اسد،‌ وارد كعبه شد و دیوار،‌ دوباره به حالت اولش برگشت.....


 فاطمه بنت اسد علیها السلام می فرماید: هنگامی که داخل کعبه شدم دیدم حوا، ساره، آسیه، مادر موسی بن عمران و مریم مادر عیسی آمدند. آنان به من سلام کردند: «السلام علیکِ یا ولیة الله» و در مقابلم نشستند.

    آنچه در ولادت خاتم الانبیاء صلی الله علیه و آله انجام دادند و در ولادت علی بن ابی طالب علیه السلام نیز انجام دادند، چه اینکه فاطمه بنت اسد علیها السلام در هنگام ولادت پیامبر صلی الله علیه و آله حضور داشت و به ابو طالب علیه السلام ماجرا را خبر داد. حضرت ابوطالب علیه السلام قبلاً به او فرموده بود: «30 سال صبر کن تا خدا مولودی به تو عنایت کند مثل خاتم الانبیاء صلی الله علیه و آله مگر در نبوت که وصی و وزیر او خواهد شد».


روز جمعه علی بن ابی طالب علیه السلام مانند خورشید بر روی سنگ سرخ در گوشه راست کعبه طلوع فرمود. همین که قدم بر زمین کعبه نهاد، به سجده افتاد و دستها را سوی آسمان بلند نمود و فرمود:

«اشهد ان لا اله الا الله، و أن محمدٍ رسول الله، بمحمد یختم الله النبوة و بی یختم الوصیة و انا امیر المؤمنین» 

«شهادت می دهم که خدایی جز الله نیست و محمد صلی الله علیه و آله پیامبر خدا است و علی وصی محمد رسول الله صلی الله علیه و آله است. به محمد نبوت ختم می شود و به من وصایت کامل و تمام می شود و منم امیر المؤمنین»

سپس فرمود: «جاءَ الحقُّ و زهقَ الباطل»، «حق آمد و باطل رفت»


اسم حضرت زهرا(س)

يك بار اتفاق افتاد كه بچه ها چند روز مي گشتند و شهيد پيدا نمي كردند. رمز شكستن قفل و پيدا كردن شهيد، نام مقدس حضرت زهرا (س) بود. 15 روز گشتيم و شهيد پيدا نكرديم. بعد يك روز صبح بلند شده و سوار ماشين شديم كه برويم. با اعتقاد گفتم: «امروز شهيد پيدا مي كنيم، بعد گفتم كه اين ذكر را زمزمه كنيد:
دست و من عنايت و لطف و عطاي فاطمه (س)
منم گداي فاطمه، منم گــــــداي فاطمه (س) »

تعدادي اين ذكر را خواندند. بچه ها حالي پيدا كردند و گفتيم: «يا حضرت زهرا (س) ما امروز گداي

شماييم. آمده ايم زائران امام حسين (ع) را پيدا كنيم. اعتقاد هم داريم كه هيچ گدايي را از در

 خانه ات رد نمي كني.»

همان طور كه از تپه بالا مي رفتيم، يك برآمدگي ديدیم.كلنگ زديم، كارت شناسايي شهيد بيرون

آمد. شهيد از لشگر 17 و گردان ولي عصر (عج) بود.يك روز صبح هم چند تاشهيد پيدا كرديم.


  در كانال ماهي كه اكثراً مجهو ل الهويه بودند. اولين شهيدي كه پيدا شد، شهيدي بود كه اول

مجروح شده بود. بعد او را داخل پتو گذاشته بودند و بعد شهيد شده بود. فكر مي كنم نزديك به

430 تكه بود.بعد از آن شهيدي پيدا شد كه از كمر به پايين بود و فقط شلوار و كتاني او پيدا بود.

بچه ها ابتدا نگاه كردند ولي چيزي متوجه نشدند. از شلوار و كتاني اش معلوم بود ايراني است.

15 _ 20 دقيقه اي نشستم و با او حرف زدم و گفتم كه شما خودتان ناظر و شاهد هستي. بيا و

كمك كن من اثري از تو به دست بياورم. توجهي نشد. حدود يك ساعت با اين شهيد صحبت كردم،

گفتم اگر اثري از تو پيدا شود، به نيت حضرت زهرا (س) چهارده هزار صلوات مي فرستم. مگر تو

نمي خواهي به حضرت زهرا (س ) خيري برسد.بعد گفتم كه يك زيارت عاشورا برايت همين جا

ميخوانم. كمك كن. ظهر بود و هوا خيلي گرم. بچه ها براي نماز رفته بودند. گفتم اگر كمك كني

اثري از تو پيدا شود، همين جا برايت روضه ي حضرت زهرا (س) مي خوانم. ديدم خبري نشد.

بعد گريه.....

كردم و گفتم عيبي ندارد و ما دو تا اين جا هستيم؛ ولي من فكر مي كردم شما تا اسم حضرت

زهرا (س) بيايد، غوغا مي كنيد. اعتقادم اين بود كه در برابر اسم حضرت زهرا (س) از خودتان

واكنش نشان مي دهيد.

در همين حال و هوا دستم به كتاني او خورد. ديدم روي زبانه ي كتاني نوشته است: «حسين

سعيدي از اردكان يزد.» همين نوشته باعث شناسايي او شد. همان جا برايش يك زيارت عاشورا و

روضه ي حضرت زهرا (س) خواندم.

راوی:حاج حسین کاجی  

منبع:کتاب کرامات شهدا

عجيب

در فكه به دنبال پيكر شهدا بوديم .نزديك غروب مرتضي در داخل يك گودال پيكر شهيدي

را پيدا كرد.با بيل خاك ها را بيرون مي ريخت .هر بيل خاك كه بيرون مي ريخت مقدار

بيشتري خاك به داخل گودال برمي گشت! نزديك اذان مغرب بود.مرتضي بيل را

داخل خاك فرو كرد وگفت:فردا بر مي گرديم.


صبح به همراه مرتضي به فكه برگشتيم .به محض رسيدن به سراغ بيل رفت.

بعد آن را ازداخل خاك بيرون كشيد وحركت كرد!با تعجب گفتم:آقا مرتضي كجا

مي ري!؟ نگاهي به منكرد وگفت:ديشب جواني به خواب من آمد وگفت:من

دوست دارم در فكه بمانم!بيل را برداروبرو!

راوي:بسيجيان تفحص




شادی روح شهدا صلوات

عجب است عکس شهدا را می بینیم وعکس شهدا عمل میکنیم