X
تبلیغات
پرستوهای عاشق
منوی اصلی
مطالب پیشین
موضوعات وبلاگ
برچسب‌ها
وصیت شهدا
وصیت شهدا
لینک دوستان
نویسندگان
درباره

خالصانه آمده‌ایم تا از شما بنویسیم و با دل‌های خسته اما امیدوار، خدا را بغض‌های شکسته فرا بخوانیم و بگوییم که شهدا! ما شما را فراموش نکرده‌ایم... اصلاً مگر حماسه، شهادت، هویزه، طلائیه، بستان، صدای غرش توپ‌ها، حسین فهمیده‌ها و باکری‌ها، چمران‌ها، آوینی‌ها و ... فراموش شدنی هستند؟
نه، ما آمدیم تا بگوییم که شما در روح و باطن ما جای دارید. آمده‌ایم تا بگوییم هان ای عاشوراییان! عاشورایی دیگر در پیش است. آمده ایم تا هوار بزنیم: های ای شهدا، راه شما، اندیشه شما و تفکر شما در روح و روان جامعه ایرانی جای دارد.
جستجو

آرشیو مطالب
لوگوی دوستان
ابزار و قالب وبلاگ
کارنامه عملیات ها
جنگ دفاع مقدس
کاربردی



Flash Required

Flash is required to view this media. Download Here.




ای روشنای خانه امید، ای شهید """ ای معنی حماسه جاوید، ای شهید

چشم ستارگان فلک از تو روشن است"""ای برتر از سراچه خورشید ای شهید

دوستان عزیز جهت درج نظریا پیشنهاد جهت ارتقای وبلاگ از پستهای زیر استفاده کنید.

به علت به روز بودن وبلاگ از تمام پستها در قسمت عناوین وبلاگ دیدن فرمایید

 




موضوع : خاطرات شهدا  


http://aghigh.ir/files/fa/news/1392/7/3/21060_955.jpg

داداش ابراهیم تولدت مبارک پیش حضرت زهرا(س) ماروهم سفارش کن.


http://alinasr80.persiangig.com/image/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF.jpg

برای شرکت تو ختم سوره های یس و الرحمن و قدر هدیه به داداش ابراهیم به قسمت نظرات مراجعه کنید..


شادی روحش صلوات




سلام و درود خدا بر شهیدان

ای کاش همیشه یادمون بمونه که شما هم زندگی میکردید، خانواده تون رو دوست داشتید و... ولی رفتید تا خیلی چیزها بمونه، تا ارزشها گم نشه... کاش اون ارزشها که بخاطرش رفتید همیشه یادمون باشه و روزی نیاد که بگیم اون ارزشها فقط مربوط به اون زمان بود و الان زمونه عوض شده و...

دعامون کنید سال جدید اونجوری باشیم که دلگیرتون نکنیم، اونجوری باشیم که دل امام زمانمون رو شاد کنیم، که خدا راضی باشه... دعامون کنید


شادی روح پاکشون صلوات

عجب است عکس شهدا را می بینیم وعکس شهدا عمل میکنیم


برچسب‌ها: یاد شهدا, سال نو


شايد شما هم گاهي با خود فكر كرده ايد كه اولين شهيد دفاع مقدس در جبهه چه كسي است و يا شايد از دوست يا كساني كه دستي در موضوع دارند اين را پرسيده باشيد. اين سوال به طور طبيعي چند پرسش ديگر هم ايجاد مي كند، كجا و چطور شهيد شده؟ اهل كجاست؟ چگونه شخصيتي دارد؟ شغل و نقش او در دفاع مقدس چه بوده؟
اولين شهيد دفاع مقدس «ايرج دستياري» نام دارد و از شهر اميديه است.
ايرج از همان دوران كودكي انساني اجتماعي و مسئوليت پذير بود و سعي مي كرد نسبت به اطرافيانش احساس مسئوليت داشته باشد. به لحاظ اعتقادي فردي معتقد بود و نسبت به اقامه نماز اول وقت و انجام واجبات شرعي اهتمام و توجه خاصي داشت. او به ورزش خصوصاً رشته فوتبال علاقه وافري داشت و به عنوان يكي از دروازه بان هاي مطرح منطقه اميديه زبانزد همه ورزشكاران بود و در باشگاه هاي شاهين، بانك ملي و استقلال بازي مي كرد. به دليل حضور در ميادين ورزشي، افراد با سلايق و گرايش هاي مختلف گرد ايرج جمع مي شدند و او سعي مي كرد همچون شمعي در ميان جمع عامل وحدت همه جوان ها باشد تا بتواند با جذب نوجوانان و جوانان منطقه اميديه به ورزش آنها را از بلاهاي اجتماعي دور سازد.
با شكل گيري «كميته» از ابتداي پيروزي انقلاب شهيد دستياري به همراه نيروهاي مخلص انقلابي مسئوليت حفاظت از مسير لوله هاي نفتي و چاه هاي نفت منطقه آغاجاري را بر عهده گرفتند و از ساعت 10 شب تا شش صبح به مدت شش ماه اين وظيفه را با موفقيت به انجام رساندند. شهيد ايرج دستياري در آبان 1358 به عضويت نيروي مقاومت سپاه اميديه و آغاجاري در آمده و دوره هاي مختلفي را زير نظر سردار شهيد غيور اصلي و ساير همرزمانش در اهواز پشت سر مي گذارد.
پس از حضور در مناطق مرزي شلمچه و در مدت كمي، اقدام به شناسايي محل هاي نفوذ عناصر ضدانقلاب كرده و با توجه به آشنايي و داشتن تخصص تكنيسين برق و هوش ذاتي و نظامي اش با مشورت شهيد جهان آرا و ديگر همرزمان وي در سپاه خرمشهر خط آتشي از مواد انفجاري به طول چهار كيلومتر در خط مرزي ايجاد كردند و موفق شدند در يكي از شب ها يكي از نيروهاي ضدانقلاب را دستگير كنند كه در بازجويي به عمل آمده مشخص شد كه عامل بمب گذاري در چهار راه امام بوده كه منجر به شهادت يك زن باردار و كودكش شده است.
ايرج به همراه برادر كوچك تر خود بيژن : كه به افتخار جانبازي نائل شده است- و حاج احمد سلحشورفر، مشغول چينش مواد انفجاري در طول خط مرزي بودند، در اين لحظه شهيد با توجه به آگاهي و اشرافيتي كه به خطرات مواد انفجاري داشت، از همراهان خود مي خواهد كه از محل دور شوند تا آخرين چاشني را بازرسي و خط را آماده كند كه ناگهان يكي از تله ها در اثر ريزش خاكريز منفجر مي شود و ايرج در اثر شدت موج انفجار به درون نهر خين پرتاب مي شود و در اثر وجود درگيري در منطقه پيكر مطهرش تا يك هفته مفقود مي ماند كه پس از گذشت يك هفته در كنار اسكله خرمشهر شناسايي و به زادگاهش اميديه انتقال داده مي شود. بازگشت پيكر شهيد ايرج دستياري آن چنان تحولي در منطقه به وجود مي آورد كه سبب مي شود بار ديگر آحاد مردم شهر اميديه حول آن شمع فروزان جمع شوند و جوانان سلحشور شهر فوج فوج تقاضاي عضويت در سپاه اميديه و آغاجاري را كنند.

منبع:صبح صادق



بی هراس از حوادث روزگار دستت را به شهید بسپار، راهی شو...

آن وقت با تمام وجود معنای اعتماد را درک میکنی، معنای رفاقت، 

معنای یاری، معنای عاقبت بخیری را...

برچسب‌ها: اولین شهید جنگ تحمیلی, شهید ایرج دستیاری


می گویند شب جمعه(عصر روزهای پنجشنبه) به زیارت اهل قبور بروید. ارواح مومنان در این موقع آزاد هستند. لذا زیارت اهل قبور در این زمان مستحب است. من هم بر همین اساس غروب روز پنجشنبه با سختی بسیار راهی بهشت زهرا(س) می شدم. شبهای جمعه را کنار مزار پسرم می ماندم.

سال های اول جنگ بود. من می رفتم و در تاریکی شب جمعه بر می گشتم. دل خوشی من مادر به این بود که شب جمعه کنار فرزندم باشم. تا اینکه یک شب جمعه وقتی به خانه برگشتم و خوابیدم بلافاصله پسرم، علی اکبر را دیدم!

بسیار زیباتر از قبل شده بود. با خوشحالی به استقبالش رفتم. علی اکبر کنارم نشست و با ادب سلام و احوالپرسی کرد. بعد از کمی صحبت به من گفت: مادر، خواهشی از شما دارم! می شود شما شبهای جمعه سر مزار من نیایید؟!

با تعجب گفتم: برای چی؟ من خیلی سختی می کشم تا خودم رو به بهشت زهرا(س) برسونم. وقتی هوا تاریک میشه با هزار بدبختی بر می گردم. پسرم بی مقدمه ادامه داد: مادر، آخه شب جمعه که میشه، من با همه ی شهدا می ریم خدمت آقا اباعبدالله(ع) در کربلا. نمی دونی چه حالیه! همه دور آقا حلقه می زنن و... اما همین که می خوام کنار آقا در میان جمع شهدا بنشینم، مولای ما به من می فرماید: برگرد، شما مهمان داری. برو پیش مادرت.

تا پسرم این حرف را زد از خواب پریدم. از هفته ی بعد یا صبح های جمعه می رفتم، یا ظهر پنجشنبه. تا اینکه مدتی بعد به خواب یکی از دوستان آمد و گفت: از مادرم تشکر کن و بگو پسرت ملازم رکاب امام حسین(ع) است.

علی اکبر الوندی در سال 1341 در همدان متولد شد. او را نذر علی اکبر(ع) کردند. برای همین چنین نامی برایش انتخاب شد. قبل از انقلاب به تهران آمدند. عاشق موتورهای سنگین و... بود. همیشه دنبال تفریح و سرگرمی بود اما از نماز و عبادات غافل نمی شد.

سال 1360 عازم خدمت سربازی شد. در منطقه ی جنوب همراه دیگر رزمندگان مشغول فعالیت بود. شور و حال معنوی رزمندگان او را هم متحول کرد. در آخرین بار که به مرخصی آمد از همه ی تعلقات دنیایی برید و عازم منطقه شد. علی اکبر الوندی عاشق امام حسین(ع) و علی اکبر(ع) بود. او می دانست که امام صادق(ع) فرمود: هرکس که خدا خیرخواه او باشد محبت حسین(ع) و زیارتش را در دل او می اندازد و هرکس که خدا بدخواه او باشد کینه و خشم حسین(ع) و خشم زیارتش را در دل او می اندازد.

علی اکبر در زمستان 1361 بر اثر انفجار گلوله ی توپ در مقابلش تکه تکه شد و به مولایش، علی اکبر(ع) اقتدا کرد! پاره های بدن او را جمع کردند و پس از تشییع در تهران در قطعه ی 28 بهشت زهرا(س) دفن کردند. هفته ی بعد دوستان او یک پا و کف دست او را پیدا کردند و آن ها نیز به بدن علی اکبر ملحق شد.

منبع: کتاب زیبای "تا کربلا" کاری از گروه فرهنگی شهید ابراهیم هادی

شادی روح شهید علی اکبر الوندی و همه ی شهدا صلوات


برچسب‌ها: شهید علی اکبر الوندی, آقا ابا عبدالله, ع, حضرت علی اکبر


در حدیث است که خداوند شفاعت سه طبقه را در قیامت قبول می کند. 

  • یکی طبقه انبیاء
  • بعد از آن طبقه علماء
  • بعد فرمود ثمّ الشهداء

از دو طبقه نخست یعنی از طبقه انبیا و طبقه ائمه و علمائی که راه ائمه را پیش گرفتند که بگذریم طبقه ای که در قیامت ظهور می کند،برای شفاعت طبقه شهداء است. 

این شفاعت شفاعت هدایت است. ظهور و تجسم حقایقی است که در دنیا و قدمها یافته است. بعد از انبیاء و اوصیاء و عده ای که پیرو واقعی آنها بودند شهدا هستند که گروه،گروه مردم را از ظلمات گمراهی نجات داده و به شاهراه روشن هدایت رسانده اند. 

امیر مومنان فرمود: خدا شهدا را در قیامت با بهاء و جلالی و با عظمت و نورانیتی وارد می کند که اگر انبیا از مقابل آنها بگذرند و سوار باشند به احترام اینها پیاده می شوند. اینقدر خدا شهید را با جلالت وارد عرصه قیامت می کند.
در روایت صحیح دیگری از رسول اکرم داریم که شهید از هفتاد نفر را در روز قیامت شفاعت می کند. 
منبع:مقاله شهادت؛مرتضی مطهری


برچسب‌ها: شفاعت شهدا


آلبوم تصاویر , گالری تصاویر , گالری موضوعی , آلبوم موضوعی , پوستر شهدای دفاع مقدس , پوستر با کیفیت از شهدا , پوستر با کیفیت از دفاع مقدس , پوستر شهید حاج احمد متوسلیان , پوستر شهید برونسی , پوستر شهید بروجردی , پوستر حاج رضوان , پوستر حجت الاسلام ابوترابی

همراه حاج احمد با لباس کُردی، کنار جاده ایستاده بودیم که ماشینی به ما نزدیک شد. دو نفر از افراد کومله داخل ماشین بودند، آنها به خیال اینکه ما هم از خودشان هستیم نگه داشتند و ما را سوار کردند.

من که زبان کُردی بلد بودم، شروع به صحبت با آنها کردم و پرسیدم: "از نیروهایی که تازه از سپاه تهران اومدن چه خبر؟" یکی از آنها با ناله گفت: "چی بگم؟ توی اونها یه کسی اومده به اسم احمد متوسلیان، این بابا پدر ما رو درآورده، از موقعی که اومده تمام کار و کاسبی ما کساد شده، به تمام کمین های ما ضد کمین میزنه. عملیاتهاش خانمان سوزه."

در تمام این مدت حاج احمد ساکت و آرام نشسته بود و جاده را نگاه میکرد. در یک آن وقتی فرصت را مناسب دیدم، به سرعت اسلحه را پشت سر یکی از آنها گرفتم، آنها باورشان نمیشد، ماشین را نگه داشتند، با کمک حاج احمد دست و پای آنها را بستیم و حرکت کردیم.

در راه خطاب به یکی از کُردها گفتم: "اگر احمد متوسلیان رو ببینی، اونو میشناسی؟" مرد کُرد گفت: "نه! قیافه شو ندیدم." یک نگاه به حاج احمد انداختم و به مرد کُرد گفتم: "اون مردی که کنارت نشسته احمد متوسلیانه!"

مرد کُرد نگاهی به حاج احمد کرد و حاج احمد هم در چشمان او خیره شد. هنوز حاج احمد چشم از چشم او برنداشته بود که متوجه شدیم مرد کُرد شلوارش را خیس کرده است. خنده ام گرفته بود، ماشین را نگه داشتیم و او را پیاده کردیم تا ماشین را نجس نکند.

نقل از: ابراهیمی

منبع: کتاب زیبای" می خواهم با تو باشم" از سری کتابهای یاران ناب(5) 



برچسب‌ها: شهید احمد متوسلیان


پنهان کاری‌های او شک بعضی‌ها را برانگیخته بود. جزو غواص‌هایی بود که باید به عنوان اولین نیروهای خط شکن وارد خاک دشمن می‌شد. هر بار که می‌خواست لباسش را عوض کند می‌رفت یک گوشه، دور از چشم همه این کار را انجام می‌داد. روحیه ی اجتماعی چندانی نداشت. ترجیح می‌داد بیشتر خودش باشد و خودش.

 من هم ديگر داشتم نسبت به او مشکوک شدم. بچه‌ها براي عمليات خيلي زحمت کشيده بودند. هر چه تاکتيک مربوط به مخفي نگه داشتن اسرار نظامي بود را، پياده کرده بودند. همه ي امور با رعايت اصل (اختفا و استتار) پيگري مي‌شد، حتي اغلب سنگرها و مواضع ادوات را با شا‌خه‌هاي نخل پوشانده بوديم. با رعايت همه اين اصول حالا در آخرين روزهاي منتهي به عمليات، کسي وارد جمع ما شده بود که مهارت بالايي در غواصي داشت، منزوي بود و حتي موقع تعويض لباس، جمع را ترک مي‌کرد و به نقطه‌اي دور و خلوت مي‌رفت.

بعضي از دوستان، تصميم گرفته بودند از خودش در اين‌باره سوال کنند و يا در صورت لزوم او را مورد بازرسي قرار دهند تا نکند خداي ناکرده، فرستنده‌اي را زير لباس خود پنهان کرده باشد.

آن فرد هم بي شک آدم ساده و کم هوشي نبود، متوجه نگاه‌هاي پرسش گر بچه‌ها شده بود. يک شب موقع دعاي توسل، صداي ناله‌هاي آن برادر به قدري بلند بود که باعث قطع مراسم شد. او از خود بي خود شده بود و حرف‌هايي را با صداي بلند به خود خطاب مي‌کرد. مي‌گفت:‌
«اي خدا! من که مثل اين‌ها نيستم. اين‌ها معصوم اند، ولي تو خودت مرا بهتر مي شناسي... من چه خاکي را سرم کنم؟ اي خدا!»
سعي کردم به هر روشي که مقدور است او را ساکت کنم. حالش که رو به راه شد در حالي که اشک هنوز گوشه ي چشمش را زينت داده بود، گفت:
«شما مرا نمي‌شناسيد. من آدم بدي هستم. خيلي گناه کردم، حالا دارد عمليات مي‌شود. من از شما خجالت مي‌کشم، از معنويت و پاکي شما شرمنده مي‌شوم...»
گفتم: «برادر تو هر که بوده‌اي ديگر تمام شد. حالا سرباز اسلام هستي. تو بنده ي خدايي. او توبه همه را مي‌پذيرد...»
نگاهش را به زمين دوخت. گويا شرم داشت که در چشم ما نگاه کند. گفت:
«بچه‌ها شما همه‌اش آرزو مي‌کنيد شهيد شويد، ولي من نمي‌توانم چنين آرزويي کنم.»
تعجب ما بيشتر شد. پرسيدم:
«براي چه؟ در شهادت به روي همه باز است. فقط بايد از ته دل آرزو کرد.»
او تعجب ما را که ديد، گوشه‌ ي پيراهنش را بالا زد. از آن چه که ديديم يکه خورديم. تصوير يک زن روي تن او خالکوبي شده بود. مانده بوديم چه بگوييم که خودش گفت:
«من تا همين چند ماه پيش همه‌ش دنبال همين چيزها بودم. من از خدا فاصله داشتم. حالا از کارهاي خود شرمنده‌ام. من شهادت را خيلي دوست دارم، اما همه‌ش نگران ام که اگر شهيد شوم، مردم با ديدن پيکر من چه بسا همه ي شهدا را زير سوال ببرند. بگويند اين‌ها که از ما بدتر بودند...»
بغضش ترکيد و زد زيرگريه. واقعاً از ته دل مي‌سوخت و اشک مي‌ريخت. دستي به شانه‌اش گذاشتم و گفتم:‌
«برادر مهم اين است که نظر خدا را جلب نماييم همين و بس.»
سرش را بالا گرفت و در چشم تک‌تک ما خيره شد. آهي کشيد و گفت:
«بچه‌ها! شما دل پاکي داريد، التماس‌تان مي‌کنم از خدا بخواهيد جنازه‌ اي از من باقي نماند. من از شهدا خجالت مي‌کشم... .»
آن شب گذشت. حرف‌هاي او دل ما را آتش زده بود.حالا ما به حال او غبطه مي‌خورديم. دل با صفايي داشت. يقين پيدا کرده بوديم که او نيز گلچين خواهد شد. خدا بهترين سليقه را دارد.

شب عمليات يکي از نخستين شهداي ما همان برادر دل سوخته بود. گلوله ي خمپاره مستقيم به پيکرش اصابت کرد. او براي هميشه مهمان اروند ماند.

نویسنده : راوي: محمد رعيتي/از رزمندگان لشکر ويژه 25 کربلا

روح پاک آن مردان خدا شاد باد


برچسب‌ها: یاد شهدا


22804787957393214135.jpg

شادی روح شهدا صلوات


برچسب‌ها: پیام شهید


سلام دوستان

معجزه ی اذان داداش ابراهیم رو که یادتون میاد؟!



حالا همین اذان رو از سایت ابراهیم هادی بشنوید، معجزه ی این اذان شاید فقط محدود به یک زمان خاص نباشه، شاید امروز هم معجزه کنه....

مداحی داداش ابراهیم

جهت شرکت در ختم شب جمعه هدیه به شهدا، تشریف ببرید قسمت نظرات...


برچسب‌ها: شهید ابراهیم هادی