منوی اصلی
موضوعات وبلاگ
وصیتنامه شهدا
وصیت شهدا
لينک دوستان
نويسندگان
درباره

خالصانه آمده‌ایم تا از شما بنویسیم و با دل‌های خسته اما امیدوار، خدا را بغض‌های شکسته فرا بخوانیم و بگوییم که شهدا! ما شما را فراموش نکرده‌ایم... اصلاً مگر حماسه، شهادت، هویزه، طلائیه، بستان، صدای غرش توپ‌ها، حسین فهمیده‌ها و باکری‌ها، چمران‌ها، آوینی‌ها و ... فراموش شدنی هستند؟
نه، ما آمدیم تا بگوییم که شما در روح و باطن ما جای دارید. آمده‌ایم تا بگوییم هان ای عاشوراییان! عاشورایی دیگر در پیش است. آمده ایم تا هوار بزنیم: های ای شهدا، راه شما، اندیشه شما و تفکر شما در روح و روان جامعه ایرانی جای دارد.
جستجو
مطالب پيشين
آرشيو مطالب
لوگوی دوستان
ابزار و قالب وبلاگ
کاربردی



Flash Required

Flash is required to view this media. Download Here.

کد ِکج شدَنِ تَصآویر

کداهنگ برای وبلاگ

کد ِکج شدَنِ تَصآویر

کداهنگ برای وبلاگ

کارنامه عملیات ها
جنگ دفاع مقدس
ابر برچسب ها
                                                                    


شهدا رفتند

رفتند تا ما بمانیم

نکند روزگار ما را با خود ببرد ...... !!

نکند پا روی خون شهدا بگذاریم !!

 

دوستان عزیز جهت درج نظریا پیشنهاد جهت ارتقای وبلاگ از پستهای زیر استفاده کنید.

به علت به روز بودن وبلاگ از تمام پستها در قسمت عناوین وبلاگ دیدن فرمایید





اللّهــم صلّ علــي محمّــد و آل محمّــد و عجّــل فرجــــهم

 


عبدالحسین برونسی، پیشه‎اش بنایی بود و در مشهد محضر مقام معظم رهبری

را درککرده بود. وی که فرمانده تیپ ۱۸ جوادالائمه علیه‌السلام بود، ۲۳ اسفند

۱۳۶۳ در جریان عملیات بدر به شهادت رسید و پس از ۲۷ سال پیکر پاکش به

میهن بازگشت.

شهيد برونسي مي گفت: اولين دفعه كه مي خواستم به جبهه بروم براي

خداحافظي به خانه آمدم و ديدم كه خانمم حالت غش به او دست داده و خيلي

وضع ناجوري داشت. مي گفت: بالاي سرش ايستادم تا بالاخره به هوش آمد.

زنمان هم بود. مانده بوديم كه چه طوري با اين وضعيت روحي و جسمي كه دارد

جريان رفتن جبهه را به او بگويم. از طرفي مجبور بودم. چون وقت داشت تند تند

مي گذشت و بايد خودم سريع به كارهايم مي رساندم. بالاخره جريان را به خانمم گفتم:

تا خانمم جريان را شنيد هم خودش و هم مادر خانم من گفت: ما را با وضعيت به

كيمي سپاري؟ در اين موقعيت و شرايط اگر ما الان بيفتيم چه كسي ما

را به دكتر مي برد.

گفتم كه: به خدامي سپارم و حضرت زهرا هم نگهدارتان هست. قبل از اينكه

از خانهبرود همان حالت مجدد به خانم ايشان دست مي دهد و خلاصه مجبور

است كه اينخانم و خانواده را به همين وضعيت با چند بچه رها كند و

خودش را به كاروان برساند.

مي گفت: بعد از مدتي كه در جبهه بودم با خانواده ام تماس گرفتم و ديدم كه

خانوادهخيلي خوشحال است. تعجب كردم پرسيدم جريان چيست؟ خانمم

جريان را اينگونهتعريف مي كردند، مي گفتند:

بعد از اين كه تو رفتي در همان حالي كه من بي هوشبودم، يك كبوتر

سفيدي وارد خانه شد و چند دور كنار خانه زد و كنار من نشست.من

حركت كردم و به هوش آمدم، ديدم كه اين كبوتر است و نهايتاً پرواز كرد و

رفت رويديوار حياط روبروي همان در اتاق نشست. بعد از مدتي دور حياط

چرخي زد و نهايتاًداخل اتاق آمد و دوري زد و پرواز كرد و رفت و گفت:

از آن لحظه به بعد تا همين الانيكه چند سال مي گذرد و من در جبهه ها

هستم خوشبختانه اين مريضي سراغخانمم نيامده است.

طبيعي بود که تدارکات گردان، هواي او [شهید برونسی] را بيشتر داشته باشد؛ گاهي مخصوصاً براش پتوي نو  مي‌آوردند، گاهي هم پوتين و لباس نو، و از اين جور چيزها.

دست رد به سينه‌شان نمي‌زد. قبول مي‌کرد، ولي بلافاصله مي‌رفت بين بسيجي‌ها مي‌گشت. چيزهاي نو را مي‌داد به آن هايي که وسايل‌شان را گم کرده بودند، يا درب و داغان شده بود.

آرزو به دل بچه‌هاي تدارکات ماند که يک بار او لباس نو تنش کند، يا پتوي نو بيندازد روي خودش؛ من که هميشه همراهش بودم، فقط در يک عمليات ديدم که لباس نو پوشيد؛ عمليات بدر؛ همان عملياتي که در آن شهيد شد ...

 

 

 

 

 

 

 

شادی روح شهدا صلوات

 




عاشورا

نظرات

اللّهــم صلّ علــي محمّــد و آل محمّــد و عجّــل فرجــــهم

عاشورا 
 
آبان ماه سال 59 بود.روز عاشورا آماده شدم تا به هيئت بروم ساعت ده صبح بود.يكدفعه ضعف شديدي در بدنم حس كردم.گويي جان از بدنم خارج  مي شد.همان جا كنار در نشستم.نفهميدم خواب بودم يا بيدار.يكدفعه محمد پسرم را ديدم كه با فرق خونين روي زمين افتاده!چند روزي ازعاشوراگذشت .شخصي كه مي گفت از همرزمان محمد است به خانه ما آمد.ايشان گفت:صبح عاشورا با سي نفر از بچه هاي سپاه سر پل ذهاب به عمليات رفتيم.در راه در كمين ضد انقلاب گرفتار شديم .از جمع بچه ها فقط من توانستم از ميان كوه و تپه ها فرار كنم.بقيه بچه ها به شهادت رسيدند.پرسيدم شما محمد من را ديدي ؟مطمئن هستي شهيد شده؟!گفت:بله،اتفاقا ايشان را ديدم.گلوله اي به فرق سر او اصابت كرد وروي زمين افتاد پرسيدم چه ساعتي اين اتفاق افتاد؟گفت:حدود ساعت ده صبح!اما من سالها در آرزوي ديدار پسرم بودم.هيچ خبري از او نداشتم.تا اينكه دو سال قبل ناراحتي قلبي من شديد تر شد.آنقدر كه هيچ كاري نمي توانستم انجام دهم.تا اينكه انتظار من به سر آمد.!

 یك شب در عالم رويا پسر من محمد با لباس سپاه ويك اتومبيل زيبا به ديدار من آمد.با هم به بهشت زهرابر سر مزار حسين پسر ديگرم رفتيم.آنجا خيلي خلوت بود.همين كه به مزارحسين رسيديم يكدفعه جمعيت زيادي در كنار ما جمع شده اند.آنها به من ومحمد سلام كردند .فهميدم آنها شهدا هستند.بعد محمد من را به خانه رساند.واشاره اي به قلب من نمود.يكدفعه از خواب  پريدم.پزشك معالج هم باورش نمي شد .هيچ اثري از ناراحتي قلبي  بجا نمانده بود.قلب من ديگر هيچ مشكلي پيدا نكرد.از آن روز هم پسرم مرتب به من سر ميزد.آخرين بار روز عاشورا بود.دي ماه سال 88.وقتي در غروب عاشورا صحنه هاي هتك حرمت به اين روز عزيز از تلويزيون پخش شد فقط اشك مي ريختم .همان شب باز پسرم به ديدن من آمد با هم به باغ زيبايي رفتيم در گوشه باغ نهر آبي  بودكه اطراف آن را درختان وچمن پوشانده بود.يكدفعه حضرت امام را ديدم .با همان هيبت زمان حيات.پيراهن بلند سفيد بر تنشان بود مشغول وضو بودند.جلو رفتم وسلام كردم .حضرت امام با خوشرويي جواب دادند . بي مقدمه گفتم :آقا اين چه وضعي كه به وجود آمده!چرا بعضي اين كارها را ميكنند؟!حضرت امام لبخندي زدوفرمود:دلتان قرص باشد هيچ اتفاقي نمي افتد!   تمام شدو....  

 

راوی:مادر شهیدان محمد وحسین دهلوی

منبع:کتاب شهید گمنام (مصاحبه ۳۰ شهریور ۸۹با مادر شهید)در ادامه حضرت امام در مورد سرنوشت بعضی افراد وگروه های سیاسی مطالبی به این مادر گفتند.

 

 

 

شادی روح شهدا صلوات

 

 

 

 




 

 

اللّهــم صلّ علــي محمّــد و آل محمّــد و عجّــل فرجــــهم

 

تـو گـردان شایعـه شـد نمـاز نمـی خـونه!

 

شبکه خبری 
دزفول

تـو گـردان شایعـه شـد نمـاز نمـی خـونه!
به مـــن گفـتند: «تو کـه رفیـق اونـی، بهـش تـذکر بـده!»

بــاور نکـردم و گـفتم: «لابـد می خـواد ریـا نـشه، پنهـانی می خـوانه.»
وقتـی دو نـفری توی سـنگر کـمین جـزیره ی مجنـون، بیسـت و چـهار سـاعت نگـهبان شـدیم با چـشم خـودم دیدم که نمـاز نمـی خواند!

تـوی سنگـر کـمین، در کمـینش بـودم تا سـر حـرف را باز کنـم.
ـ تـو که بــرای خـدا می جنـگی، حیف نیـس که نـماز نخـونی ؟
لبخنـدی زد و گـفت: «یــادم مـی دی نمـاز خـوندن رو؟»
ـ بـلد نیسـتی!؟
ـ نـه، تا حـالا نخـوندم!

همـان وقـت داخل سنگـر کمـین، زیر آتـش خمپاره ی شصـت دشـمن، تا جـایی که خـستگی اجـازه داد، نماز خـواندن را یادش دادم.
تـوی تاریک روشـنای صبح، اولیـن نمـازش را با مـن خـواند.

دو نفر نگـهبان بـعد با قایـق پارویی که آمـدند و جـای ما را گرفتـند، سـوار قایـق شدیم تا برگـردیم. پارو زدیم و هـور را شکافتـیم.

هنـوز مسافتی دور نشده بودیم که خمـپاره شصت توی آب هـور خورد . . .
. . . و پارو از دسـتش افتاد.

آرام کـه کـف قایق خـواباندمش، لبخنـد کـم رنگی زد . . .
با انگـشت روی سینـه اش صلیـب کشید و چشمش به آسمان یکی شد. . .

شادی روح شهدا صلوات




 

اللّهــم صلّ علــي محمّــد و آل محمّــد و عجّــل فرجــــهم

 

شهدای تشنه لب عملیات رمضان

 

السّلام عَلیَ الحُسَین ) وعَلی عَلِِِّیِ ابن الحُسَین )  وعَلی اوْلادِ الحُسَین )

و عَلی  اَصحابِ الحُسَین)

http://shahidkazemi.ir/wp-content/uploads/2013/07/ramezan.jpg

رمضان در جبهه ها در اوج گرمای تابستان آنهم در منطقه خوزستان

حال و هوای ویژه ای داشت. سال 60 ماه رمضان در اوایل مرداد ماه

و گرمایبالای 50 درجه خوزستان بسیار طاقت فرسا بود. رزمندگانی

که از اقصی نقاط کشور به جبهه می آمدند حکم مسافر را داشتند و

کمتر می توانستند یکجا ثابت باشند بعضی از آنها در یک منطقه

می ماندند و از مسوول یا فرمانده مربوطه مجوز می گرفتندو قصد

ده روز کرده و روزه دار می شدند.

 روزهای طولانی بالای 16 ساعت، گرمای شدید و سوزان کار فعالیت

نبرد بادشمن حتی در منطقه پدافندی شدت یافتن تشنگی و ضعف

و بی حالی ازجمله مواردی بود که وجود داشت اما به لطف

خدا در ایمان و اراده رزمندگان کمترین خللی ایجاد نمی شد.

سال 61 ماه مبارک رمضان در تیر ماه واقع شد. عملیات رمضان

در همین ماه سال انجام گرفت.

 

شب 19 رمضان در حال و هوای خاصی رزمندگان آماده عملیات

می شدند. گرمای شدید باد و توفان شنهای روان و از همه

مهم تر نبرد با دشمن آنهم برای کسانیکه روزه دار بودند بسیار

سخت بود. انسان تا در شرایط موجود قرار نگیرددرک مطلب

برایش سنگین است.

 

در آن عملیات بسیاری از عزیزان به وصال حضرت حق پیوستند در حالی که

روزه دار بودند و لبهایشان خشکیده بود. اما به عشق اباعبدالله

الحسین(ع)وعطش کربلا رفتند و به شهادت رسیدند.

 

و چند سطر از عملیات رمضان:

 

مانده بودیم وسط میدان مین. همه مجروح بودند و خسته. یه رزمنده

زخمی چندمتر آنطرف تر از من افتاده بود. دست و پایش را روی زمین

می کشید. انگار دردش شدید شده بود.

با آرنج خودش را کشید جلوتر. کم کم از من دور می شد. فکر کردم

می خواهد از میدان مین خارج شود. گفتم: « با این همه درد چرا

اینقدر به خودتفشار می آوری؟

گفت: « چند تا مجروح دیگر آنطرف هستند. من هم چند دقیقه

بیشتر زنده نیستم. می خواهم قمقمه ی آبم را برسانم به دست آنها.

 

 

شادی روح شهدا صلوات




 

اللّهــم صلّ علــي محمّــد و آل محمّــد و عجّــل فرجــــهم

 

شهید علی اکبر شیرودی عاشق انقلاب و ولایت بود و همواره سعی می‌کرد

پیوندمستحکم بین ارتش و روحانیت برقرار کند و در این راستا از هیچ تلاشی

فروگذارنمی‌کرد.

شیرودی عاشق پرواز بود، او برای پیروزی و نبرد علیه دشمن زمان را

نمی‌شناخت و شبانه روز برای پیشبرد اهداف جنگی تلاش می‌کرد.


سرتیپ امیر طاعتی از همرزمان شهید شیرودی نقل می کند که شهادت

شهیدشیرودی یک روندی داشت و این روند از شهادت شهید کشوری شروع

شد. وقتی که شهید کشوری پیکرش سوخت و شهید شد، ما به همراه شهید

شیرودی به آنجارفتیم. شهید شیرودی در کنار پیکر سوخته ی شهید کشوری

می گفت:

 

"من بدون تو چگونه زندگی کنم، چرا مرا تنها گذاشتی، تو مرشد و

الگوی من بودی."


از همان زمان بود که شهید شیرودی شروع به شهید شدن کرد. در واقع او

همیشه آماده ی شهادت بود و به گونه ای عملیات می کرد که همه از او

می ترسیدند وبه تعبیر حجت الاسلام والمسلمین هاشمی رفسنجانی او مالک

اشتر زمان بود.


مقام معظم رهبری در مورد او می گوید: "او تنها نظامی ای بود که در نماز به

اواقتدا کردم".

در واقع شهید شیرودی یک عارف وارسته بود و همواره می گفت:

"من وهمرزمانم برای اسلام می جنگیم نه چیز دیگر".


سردار شهید علی اکبر شیرودی,شهید شیرودی,خلبان,هلیکوپتر,بالگرد,بازی دراز,سیمرغ,تصویر سازی,عباس گودرزی,نقاشی چهره

بسياري از صاحب نظران جنگ‌هاي هوايي او را نامدارترين خلبان جهان

ناميدند چنان كه شهيد فلاحي مي‌گويد: "او غيرممكن را ممكن ساخت و

كسي بود كه وقتی خبر شهادتش رابه امام(ره) دادم یک ربع به فکر فرو

رفتند و حضرت امام در مورد همه شهدا می گفت خدا آنها را بیامرزد ولی

در مورد شیرودی گفت او آمرزیده است."

او با بیش از 2500 ساعت بالاترين ساعت پرواز در جنگ را در جهان داشت

و با بيشاز 40 بار سانحه و بيش از 300 مورد اصابت گلوله بر هليكوپترش باز

هم سرسختانه جنگيد.روحش شاد

 

امیر سرافراز ارتش اسلام سرتیپ خلبان شهید علی اکبر شیرودی در فرازی از

وصیت نامه خود می‌گوید: هنگامی که پرواز می‌کنم احساس می‌کنم همچون

عاشق به سوی معشوق خود نزدیک می‌شوم و در بازگشت هر چند پروازم

موفقیت‌آمیز بوده باشد، مقداری غمگین هستم چون احساس می‌کنم هنوز خالص

نشده‌ام تا به سوی خداوند برگردم.

شادی روح شهدا صلوات




حرف دل

نظرات
کارت پستال درخواستی طراحان

 

مباد حرمت آلاله را بریم از یاد
و بی خیال بگوییم هرچه بادا باد

مباد پا بگذاریم روی آن همه عشق
و شعله ور شود احساسمان ز ماتم عشق

نگیرد آتش فریاد رنگ خاموشی
نصیبمان بشود تا ابد فراموشی

 




شفاي مادر

نظرات

اللّهــم صلّ علــي محمّــد و آل محمّــد و عجّــل فرجــــهم

 

شفاي مادر

حدود بيست سال پيش در ايام محرم پايم ضربه ي شديدي خورد به طوري كه قدرت

حركت نداشتم. پايم را آتل بسته بودند. ناراحت بودم كه نمي توانستم در اين ايام كمك

كنم. نذر كرده بودم كه اگر پايم تا روز عاشورا خوب شود، با بقيه ي دوستانم ديگ هاي

مسجد را بشورم و كمكشان كنم. شب عاشورا رسيده بود و هنوز پايم همان طور بود.

از مسجد كه به خانه رفتم، حال خوشي نداشتم. زيارت را خواندم و كلي دعا كردم.

نزديكي هاي صبح بود كه گفتم مقداري بخوابم تا صبح با دوستانم به مسجد بروم.

در خواب ديدم در مسجد (المهدي، بلوار امین قم) جمعيت زيادي نشسته اند و من هم

با دو عصا زير بغل بودم. يك دسته ي عزاداري در حال ورود به مسجد بود.

جلوي دسته، شهيد«سعيد آل طه» داشت نوحه مي خواند. با خود گفتم:

اين كه شهيد شده بود! پس اينجا چه كار مي كند؟

ناگهان ديدم پسرم «محمّد» هم كنارش هست. عصازنان به قسمت زنانه رفته و در

حال تماشاي اين ها بودم كه ديدم محمد به سراغم آمده و دستش را دور گردنم

انداخت. به او گفتم: مادر، چه قدر بزرگ شده اي؟

-   آره، از وقتي كه به اينجا آمديم، كلّي بزرگ شديم.

بعد رو به من كرد و گفت: مادر! چه شده؟ مشكلي داري؟

-    چيزي نشده پاهايم كمي درد مي كرد، با عصا آمدم.

-    ما چند روز پيش رفتيم كربلا. از ضريح برايت يك شال سبز آوردم.

بعد دست هايش را باز كرد و از سر تا مچ پاهايم كشيد، آتل و باندها را باز كرد و

شال سبز را به پايم بست و گفت: از استخوانت نيست؛ كمي به خاطر عضله ات

است كه آن هم خوب مي شود.

از خواب بيدار شدم، ديدم باندها همه باز شده و شال سبزي هم به پاهايم

بسته شده بود. آهسته بلند شدم و آرام آرام راه رفتم. من كه كف پاهايم را

نمي توانستم روي زمين بگذارم، داشتم بدون عصا راه مي رفتم. پايين رفتم و

شروع به كار كردم كه پدر محمّد از خواب بيدار شد.

وقتي  من را در اين حالت ديد زد زير گريه... .

بعدها اين جريان به گوش آيت الله العظمي گلپايگاني رحمة الله عليه رسيد.

ايشان گفتند: او را نزد من بياوريد.

پيش ايشان رفتم و شال را به ايشان دادم. ایشان گفتند:

به جدّم قسم،بوي حسين عليه السلام را  مي دهد.

سپس به آقازاده ي شان گفتند: آن تربت را بياوريد، مي خواهم با هم مقايسه كنم.

 وقتي تربت را كنار شال گذاشتند، گفتند كه اين تربت و شال از يك جا آمده است.

فكر نكنيد اين يك تربت معمولي است! اين تربت از زير بدن امام حسين عليه السلام

برداشته شده است، مال قتلگاه است، دست به دست علما گشته تا اكنون به

دست ما رسيده است. شما نيم سانت از اين شال را به ما بدهيد، من هم به جايش

به شما از اين تربت مي دهم.

گفتم: بفرماييد آقا، تمام شال براي خودتان. ايشان گفتند: اگر قرار بود اين

شال به من برسد، خداوند شما را انتخاب نمي كرد. خداوند خانواده ي شهدا 

را انتخاب كرد تا مقامشان را يادآور شود.

«ستاره ها(2) /ص38/ به نقل از عباس لامعي؛ همرزم شهيد»

«روایت عشق/ سیمین وهاب زاده مرتضوی/ ص24/ راوی همرزم شهید محمد جواد آخوندی»

 

 

شادی روح شهدا صلوات 
 

 




شهید بابایی در هنگام آزادسازی خرمشهر در سمت فرماندهی پایگاه هشتم اصفهان بودند و پوشش و پشتیبانی هوایی رزمندگان اسلام را انجام می دادند.

بعلاوه ایشان در اعزام نیروهای مردمی داوطلب به پشت جبهه ها با استفاده از هواپیماهای ترابری ۷۴۷ نیروی هوایی ارتش، نقش بسزایی داشتند. به طوری که در بعضی پروازها با هر پرواز، شبانه تا ۲۰۰۰ بسیجی و نیروی پیاده را به پشت جبهه اعزام می کردند. همچنین خود ایشان نیز به عنوان یک خلبان شکاری با هواپیمای F-14 پرواز نموده و پوشش هوایی را فراهم می کردند.

به تعبیر شهید سپهبد صیاد شیرازی فرمانده وقت نیروی زمینی ارتش: (( اگر به رزمندگان اسلام این حس تلقین می شد که به گردش و پیک نیک آمده اند، باید آن را مدیون و مرهون تلاش های شهید بابایی و همکارانش دانست )). اینها برخی از اقدامات مهم شهید بابایی در آزادسازی خرمشهر بوده اند.

روحش شاد و یادش گرامی.

 

ختم صلوات وتوسل به شهدای عزیز جهت شرکت در ختم به قسمت نظرات مراجعه کنید.

 

اختصاص4000 مترمربع از دیوارنگاره های ری به شهدا




اللّهــم صلّ علــي محمّــد و آل محمّــد و عجّــل فرجــــهم

 

ياد همه شهدا به ويژه شهداي سوم خرداد خرمشهر گرامي و

 

جاودان باد.

 

نخلها هنوز ايستاده اند

سلام بر تمام فرزندان رشيد سرزمينم كه جان خود رافدا كردند تا

امروز ماراحت وآسوده زندگي كينم روحتان شاد وبهشت

گواراي وجودتان.

چه روز باشكوهي است سوم خرداد، روزها و شب‌هاي منتهي به آن، سراسر

خاطره و نيايش است و چه باشكوه كه نخل‌ها همچنان ايستاده‌اند. نخل‌ها هنوز

ايستاده‌اند تا مقاومت را به رخ تاريخ بكشند، كارون همچنان جريان دارد تا رفتن

و پيوستن را متجلي سازد.


نخل‌ها هنوز ايستاده‌اند تا ما بدانيم مردان و زنان اين سرزمين چگونه از

خود عبور كردند...


نخل‌ها بيدارند و از راز و رمز شب، سنگر و سكوت و ستاره مي‌گويند، نخل‌ها

ايستاده‌اند، خدايا ! فردا چه خواهد شد...


خدايا چه مي‌شود اگر خورشيد بر سرزمين‌ طلايي "خرمشهر" فرود آيد و بر

دستان زنان و مردانش بوسه زند، سزاوارست اگر ماه بر پيشاني اين

سرزمين سجده كند.


خدايا سزاوارست اگر ستاره‌ها يكي يكي بر زمين آيند تا در برابر عظمت

فرزندان اين خاك كرنش كنند.


روبروي مسجد جامع خرمشهر، ايستاده‌ام چه رازها در خود دارد و چه سكوتي

كه سرشار از ناگفته‌هاست، چه ايثارها به ياد دارند، احساس مي‌كنم ديوارهاي

مسجد نيز خاضعانه در برابر صبوري دادن سرزمين آتش و خون تعظيم مي‌‌كند.


چه عظمت باشكوهي، ‌چه لحظه فراموش‌نشدني، و چه لبخند زيبايي است كه

روز و آفتاب بر شهيدان روا مي‌دارند. چه زيباست شكوه باران كه قامتش را براي

شهيدان خم مي‌كنند.


خدايا! كجايند آن مردان به ادعايي كه از نور هديه مي‌چيدند.


كجاست فرياد الله اكبر مردان خدايي كه قلب دشمن را مي‌شكافتند.


خدايا! صداي گلوله رانشنيده‌ام، صداي زوزه خمپاره رانشنيده‌ام.صداي سوت

نارنجك رانشنيده‌ام، رد گل آلود پاي دشمن را نديده‌ام اما به ياد دارم غارت خانه

و كاشانه مردم را ... چگونه مي‌توان از ناجوانمردي سيم‌هاي خاردار و ميدان مين نگفت.


چگونه مي‌توان كتاب تاريخ را بست و نگفت كه دشمن چگونه به خود اجازه داد

شهري را ويران، مادري را منتظر و فرزندي را از خانه‌اش بيرون كند.


چگونه مي‌توان آرام نشست و بر سوگ "لاله‌هاي سرخ"‌با باران همراه نشد.



خدايا!


اين قطار قديمي در بستر موازي كدام تكرار خواهد ايستاد ... نكند توقف و ماندن

ما بهانه‌اي براي سوار شدن بر قطار تكرارها ‌شود و ما غافل از شهدا فقط تصوير

آنها را قاب و طرح جاده‌ها ببينيم. چقدر فاصله افتاده بين ما و خرمشهر...


اما نه! انگار همين ديروز بود كه نخل‌ها هم، آهنگ رفتن داشتند و لحظه‌هاي پر

از دوست داشتن در تمام زمان جاري بود و همه در جستجوي شهادت!


رفاقت بود و رفاقت و رقابت معنا نداشت...


خدايا! چگونه مي‌توان اين همه عظمت را فراموش كرد كه تاريخ در برابر آن سر

تعظيم فرود آورده است.


نمي‌توانم از سربازي نگويم كه زمان را با سرعت نگاهش مي‌كاويد، ‌آخر صداي

كودكي از زير آوار به گوش مي‌رسيد و آنسوتر ... خمپاره بود و آتش!


سرباز نيز در كمين لحظه‌اي براي نجات! زمان را جستجو مي‌كرد و لحظه‌اي از

كودك چشم بر نمي‌داشت ... مگر باران وقت باريدنش بود!

خدايا! حال چگونه مي‌توان از جلال و شكوه شب‌هاي "مسجدجامع" نگفت و دم

نياورد. چگونه مي‌توان در برابر بزرگي مردان و زنان اين سرزمين سكوت كرد و

هيچ نگفت! مگر مي‌شود؟ چگونه مي‌توان در قطار قديمي تكرار در خطوط موازي

ماندن و رفتن، در جا زد و در برابر مردمي كه به زيبايي ايستادند، ساكت ماند!


خدايا! به من ارزاني دار آن تواني را كه بتوانم جاري كنم آنچه را كه گذشت.


اكنون صداي نيايش‌هاي محمد‌،‌بهنام ، سجاد و.. است كه در كوچه‌هاي خرمشهر

جاري و ساري است.


خدايا! چگونه مي‌توان از بال كبوتران كه التماس رفتن داشتند، نگفت و پروازشان

را نستود. به يقين هيچ كس نمي‌تواند از اين عبور كند كه در هيچ سنگري نشاني

از "ورود ممنوع"‌نبود و خط سادگي خط همه عاشقان اين سرزمين بود...


نمي‌توان از اين گذشت كه نوجواني به مادرش التماس مي‌كرد "خرمشهر" تنهاست،

بايد بروم، رفت اما ماند و جاودانه شد...


چگونه مي‌توان از "بهنام محمدي‌" نوجواني كه با تمام وجودش با تمام ايمان

و اعتقادش از سرزمين و آرمان‌هايش دفاع كرد بي‌آنكه ادعايي كند ... نگفت.

بايد اور ا ستود كه پرواز پرنده ستودني است.


او "آزادي" را نثار دست‌هاي ناتوان پيرمردي كرد كه در پشت نگاه سراپا

مهرباني‌اش تنها دارايي‌اش را هديه داد.


او "شجاعت"‌را نثار مادري كرد كه تنها اميد زندگي‌اش را تقديم كرد.


آري! چگونه مي‌توان سكوت كرد و نگفت كه 45" روز " مقاومت يعني شكستن

دشمن، يعني عشق و ايمان، يعني اعتقاد، يعني رستن از اسارت دنيا و

پيوستن به حق ... آ‍زادي به معناي مطلق كلمه!

با تمام وجود،


تنها مي‌توان گفت "خرمشهر را خدا آزاد" كرد...


و تنها مي‌توان گفت: اي جاده‌هاي سخت ادامه، ما را لياقت رفتن نيست...؟


ياد همه شهدا به ويژه شهداي سوم خرداد خرمشهر گرامي وجاودان باد.

 

 

شادی روح شهدا صلوات