منوی اصلی
موضوعات وبلاگ
وصیتنامه شهدا
وصیت شهدا
لينک دوستان
نويسندگان
درباره

خالصانه آمده‌ایم تا از شما بنویسیم و با دل‌های خسته اما امیدوار، خدا را بغض‌های شکسته فرا بخوانیم و بگوییم که شهدا! ما شما را فراموش نکرده‌ایم... اصلاً مگر حماسه، شهادت، هویزه، طلائیه، بستان، صدای غرش توپ‌ها، حسین فهمیده‌ها و باکری‌ها، چمران‌ها، آوینی‌ها و ... فراموش شدنی هستند؟
نه، ما آمدیم تا بگوییم که شما در روح و باطن ما جای دارید. آمده‌ایم تا بگوییم هان ای عاشوراییان! عاشورایی دیگر در پیش است. آمده ایم تا هوار بزنیم: های ای شهدا، راه شما، اندیشه شما و تفکر شما در روح و روان جامعه ایرانی جای دارد.
جستجو
مطالب پيشين
آرشيو مطالب
لوگوی دوستان
ابزار و قالب وبلاگ
کاربردی



Flash Required

Flash is required to view this media. Download Here.

کد ِکج شدَنِ تَصآویر

کداهنگ برای وبلاگ

کد ِکج شدَنِ تَصآویر

کداهنگ برای وبلاگ

کارنامه عملیات ها
جنگ دفاع مقدس
ابر برچسب ها
                                                                    


شهدا رفتند

رفتند تا ما بمانیم

نکند روزگار ما را با خود ببرد ...... !!

نکند پا روی خون شهدا بگذاریم !!

 

دوستان عزیز جهت درج نظریا پیشنهاد جهت ارتقای وبلاگ از پستهای زیر استفاده کنید.

به علت به روز بودن وبلاگ از تمام پستها در قسمت عناوین وبلاگ دیدن فرمایید





 

 

بسم رب الزهرا (س)

 

اللّهــم صلّ علــي محمّــد و آل محمّــد و عجّــل فرجــــهم

  تصاوير زيباسازی وبلاگ،قالب وبلاگ،خدمات وبلاگ نويسان،آپلودعكس، كد موسيقی، روزگذر دات كام http://roozgozar.com

خـلـقـت کـائـنـات شــد، بـهـر وجــود فاطمه (س)

زنـده هـمـه جـهان شد از، یمن ورود فاطمه (س)

پـیـش حـریـم حرمـتش، خیـل ملک کشید صف

از سـر شـوق جـمـلگی، مـحو سجـود فاطمه (س)

 

  تصاوير زيباسازی وبلاگ،قالب وبلاگ،خدمات وبلاگ نويسان،آپلودعكس، كد موسيقی، روزگذر دات كام http://roozgozar.com

 میلاد فرخنده و با سعادت حضرت فاطمه الزهرا (س) بنت رسول الله (ص)مبارک.

 

سردار شهید حاج عبدالمهدی مغفوری
قائم مقام رئیس ستاد لشکر 41 ثارالله کرمان
تولّد: 1335 - کرمان
شهادت: 1365/10/5 - کربلای 4 - جزیره ام الرصاص
مزار: گلزار شهدای کرمان
 
دختر دوممون خیلی سر به هوا بود ، همیشه کفشاشو گم میکرد یک روز که داشتیم میرفتیم مسجد جامع ، دیدم کفشاش نیست ، برگشت به باباش گفت: " بابا اگه پای من زخم بشه فرشای مسجد نجس میشه چیکار کنم؟ "
ایشان گفت: "بیا بغل من . " گفتم : " آخه یه حرفی به این بچّه بزن بگو مواظب کفشاش باشه ، هر وقت ما اومدیم بیرون کفشاشو گم کرده ، دعواش کن تا دیگه کفشاشو گم نکنه . "
یه نگاه به من کرد و گفت :

تصاوير زيباسازی وبلاگ ، عروسك ياهو ، متحرك             www.bahar-20.com" نمیتونم چیزی بهش بگم آخه
                 همنام حضرت فاطمه است . "تصاوير زيباسازی وبلاگ ، عروسك ياهو ، متحرك             www.bahar-20.com
 

مادر جان....

امروز....روز میلاد شما.....

آمده ایم در خانه تان....

تا بدهید....

مهر قبولی عزاداری هایمان را.....

عزاداری های فاطمیه....

میدانم...

ما که لایق نیستیم....

نه اشکمان اشک بود و نه سوزمان سوز....

نه دردمان درد بود و نه.....

...

اصلا فاطمیه را که میفهمد به جز حضرت بقیه الله.؟؟

...

اما میگویند درِ این خانه کمیاگرست...

...

چه شهدایی که ایام فاطمیه مهر شهادت به دفتر عمرشان نخورد....

..

مادر جان....یا زهرا س

امروز روز میلاد شماست...

یک عنایتی....هدایتی....وصالی.. ........نگاهی...

شادی روح شهدا صلوات

 

 




 

 


اللّهــم صلّ علــي محمّــد و آل محمّــد و عجّــل فرجــــهم

 

 

شادی روح شهدا صلوات

 

 

 




 

به سقوط خرمشهر چیزی نمانده بود. بهنام می‌رفت شناسایی. چند بار او را گرفته بودند، اما هر بار زده بود زیر گریه و گفته بود: «دنبال مامانم می‌گردم،‌ گمش كردم.» عراقی‌ها هم ولش می‌كردند. فكر نمی‌كردند كه بچه‌ سیزده ساله برود شناسایی!

 

منبع : دوران طلایی - خاطرات دوران نوجوانی شهدا

 

 

 

شادی روح شهدا صلوات

 




 

دخترمون نه روزش بود که علی از منطقه اومد. برای عقیقه ، گوسفند خریدو شروع کردیم به تدارکات مقدمات مهمونی.برنامه ریزیها شد ، مهمونها هم دعوت شدند. یه مرتبه زنگ زدن گفتند: ماموریتی پیش اومده و باید بیای اهواز. وقتی به من گفت خیلی ناراحت شدم و کلی گریه کردم. بهش گفتم: ما فردا مهمون داریم ، برنامه ریزی کردیم. وقتی حال من رو اینطور دید به دوستاش زنگ زد و رفتنشو کنسل کرد. گفته بود:بی انصافیه اگه همسرمو تنها بزارم ، این همه سختی رو تحمل کرده حالا یه بار از من خواسته بمونم. اگه بیام اهواز با روح جوانمردی سازگار نیست.

 

منبع : .چشم بی تاب ص94

 

شادی روح شهدا صلوات




پدرش می گوید : در طول مدتی که در محله خودمان زندگی می کردیم ، علی آقا برای همه شناخته شده بود؛ خصوصا به لحاظ ادب و تواضعی که نسبت به من و مادرش داشت . از سرِ کار که به منزل می آمدم ، معمولا علی توی کوچه با هم سن و سالهایش ، مشغول بازی بودند . تا چشمش به من می افتاد ، بازی را رها می کرد و می دوید به طرف من . خیلی مودب سلام می داد و می رفت به طرف منزل تا آمدن من را اطلاع بدهد. این کار علی ، معمولا هر روز با آمدن من تکرار می شد ؛ فرقی هم نمی کرد کجای بازی باشد . بچه های هم سن و سالش حسابی تحت تاثیر این حرکت علی قرار گرفته بودند.

 

منبع : قربانگاه عشق ، ص164

 

 

شادی روح شهدا صلوات

 




 

از رئیس بازی بعضی بالا دستی ها دلخور بود

می گفت «می گن تهران جلسه س. ده پانزده نفر کارهامونو تعطیل می کنیم می آییم. سیزده چهارده ساعت راه، برای یک جلسه ی دوساعته ؛ آخرشم هیچی. شما یکی دو نفرید. به خودتون زحمت بدین، بیاین منطقه، جلسه بگذارین.»

 

منبع : کتاب زین الدین

 

 

شادی روح شهدا صلوات

 




 

برادر شهید می گوید:

اوضاع و احوال زندگیمان خیلی عجیب و غریب بود. مانده بودم که چطور علی توی اون اوضاع درس و مشق انجام می داد! سر ظهر رفتیم مکتب . باید حتما جلوی ملا چهار زانو می نشستیم و هوش و حواسمان رو جمع می کردیم . بعد که می آمدیم خانه پدرمان ما را می فرستاد دنبال گوسفندها. هنوز نرسیده مادرمان می گفت: علی این مشک را بگیر و برو سر قنات آب بیاور . بعد از آووردن آب پدرمان داس می داد دستمان و می گفت : تا شب نشده برید هیزم جمع کنید. تازه شب موقع نوشتن تکالیف مکتب بود؛ ملا گفته بود اگه کسی ننویسه سر و کارش با ترکه اناره ! با همه ی این احوال علی اینقدر خوب درس می خواند که بارها ملا تعریفش رو پیش بابام کرده بود.

 

منبع : تل آتشین ، ص 23

 

 

شادی روح شهدا صلوات

 

 

 

 

 




 

 

 

بهش می گفتن ام الشهدا .

آخه سه تا از بچه هاش و یه برادر و یه دامادش رو برای اسلام داده بود . هیچ وقت عصبانی ندیدیمش جز یه بار . اونم یه روز عصر بود که همگی توی حیاط نشسته بودیم . مامان از خستگی خوابش برد . ما هم بی سرو صدا آماده شدیم که برای نماز مغرب بریم مسجد. وقتی داشتیم از در می رفتیم بیرون ، پا شد و خیلی بلند « استغرالله » و « لا اله الا الله» گفت و با عصبانیت پرسید : پس چرا بیدارم نکردین ؟ گفتیم : آخه خسته بودی ، ما هم دلمون نیومد بیدارت کنیم همونطور که داشت وضو می گفرت گفت : من همه زندگیم به نماز اول وقته . نمی خوام کاهل نماز باشم ، تا حالا به هیچ دلیلی نماز اول وقت رو ترک نکردم

 

منبع : برگرفته از : تعبیر یک خواب ، صفحه 17 و 18

 

 

شادی روح شهدا صلوات

 

 

 

 

 




هم خوب درس می خواند و هم کار می کرد. خیلی از هم سن و سال هایش بدون توجه به اوضاع مالی خانواده شان خرج میکردند ؛ درس هم نمی خواندند. طوری بود که بچه های سال دوم-سوم راهنمایی هم می آمدند مشکلات ریاضیشان را پیش محمود حل می کردند. از هر فرصتی هم برای کمک به اوضاع مالی خانواده ، استفاده می کرد. روزی قرار بود دیوار سنگی برای دبیرستان امیرکبیر را بگذارند؛ رفته بود خودش را برای آوردن سنگ معرفی کرده بود تا به این وسیله پولی به دست بیاورد و کمک خرج ما باشد.

 

منبع : گردان نیلوفر ، ص17

 

 

شادی روح شهدا صلوات